براي اين سروده هايم هيچ ندارم بگويم جز اينكه شعر را به شعور وا ميگذارم !!
اي كويرِ تنها
عطشانِ خاموش
تك درختي ريشه در خاك تو دارد پنهان
اي هماغوشِ هلاك
قطره اي تا به سحر شبنم كٌن
با من اين سوختگي
سبز بايد بودن
نفسي فريادي ، داد بر بيدادي
شبنمي را به لبِ تشنه من مهمان كن
اول بهمن 1384 سعيد
منم راهي در اين بيراهه ره جويم
بجا گر شعله انگيزم
كه از اين رهروانِِ اشيان افكندهِ در تشويش
از اين گفتار پردازانِِ يكسر مانده در كردار
رهي جز اين نمي يابَم
كه هر گامي نَهم فانوسِ راهي نو دِگر سازم
چه بيمي گر هراسان سايه ايي بر باد بگريزد
كه آن ظلمت پرستِ خانه در نكبت ندارد خانه ايي ديگر
به خاك پايم اما كس نميداند چه مي کارم
ولي اما نشانِ اشنايي هست دراين بيداده ُبن وحشي شب ديرين
به كار آورده از هر سو هزاران واژه ايي ياري
به حس خوابِت اما كس چه ميداند ، چه ميرويد ؟!
12بهمن 1384 سعيد
