89/11/24
بهای هیچ گوری ، به شرافت بالشی که هر شب از اشکهایم تر می شود افزونتر نمی شود !
و گرمای بی دریغ گلهای مخملی بالشم که اندامش را بر بازوانم هبه کرده ا ست از لطافت یک زن کمتر نیست !
یاد گرفته ام هر شب زیر شاخه ایی از گلهایش اشک بریزم .
گویا این درد تنهایی ، قلب تپنده ای از شعر در لکنت زبانم شده است .
کسی حتی سوگمندانه پرسه ای کوتاه بر اندامم نمی برد .
عاشقانه به مرگ می اندیشم !
و در این سرانجام
فقط شبهایم را دردمندانه با شعری بلند به خوابی گوارا بدل میکنم .
دارم به تجربه ناگزیر زیستن بد گمان می شوم
فردا هم خاطره خیس بالشم را صمیمی تر باقی خواهم ماند .
نوشته شده توسط سعید رحیم زاده در ساعت 2 | لینک
|
