در اين باد وطوفان سرد جنون
خموشي گزين ، عشق تنهاي من
فضاي صداي ترا ، نفسهاي سنگين باد
به اشباح شب مي دهد .
خموشي ، كه اسرار درد مرا
اسيري به ويرانهُ بوم شب مي برد.
ولي قلب آرام من
صبوري كه هر آن صبورانه صبح
چراغ فلق را به ديدار تو
به بالاي سر مي كشد .
به هوش ارزو هاي من ،
در اعماق تو نغمه ها بي صدا
سلامي به اهنگ صبح مي دهد
.