از من
از ما
افق خاكستري
دلها سياهي ها
سياهي هاست
همه نا كام
همه در كام ناكامي به خود پنهان
تمام چهره ها در هم
نثار عابر تنهاست
تگرگ غم درون رد پا جاري
تمام عابران پيدا و ناپيداست
سراب از آفتاب ديد ما پيداست
همه ياران قرباني
همه در قاب يك رويا
همه اول
همه آخر
كه از اول تمام آخرش پيداست
تمام روز تاريكي
تمام شب به بيداري
و فردا باز تاريك است و شب بيدار
و ذات شب فقط يك ظلمت تاريك و دهشتناك
و اين از من
كه از من ديگري پيدا ست
منم با قله هاي دور ناپيدا
منم درحسرت ديدار يك رويا
كه گشته از شكست سرنوشتم آرزو ناكام
منم آغاز
منم انجام
غم آلوده به درياي درونم خسته و پنهان
به جان تاريك
تن پژمان
زبان در كام
شبي ايا تواند تن بگيرد جان !
شبي آيا درون سرنوشتم مرگ مي جويد مرا در بستر غمها
مگر بن بست غمها تا كجا بن بست آدمهاست
مگر در واپسين لحظه
سراب آرزو هم مي كند سيراب !
دلي دارم كه ميداند
خيالم آنكه راهي هست در بن بست
كنون اي سر نوشت خودسرو دلقك
توانا كام خود گيرد كه هستي بي سخن گوياست
منم اين من
منم هم آشناي تو
بيا خاموش در آغوش تنهايي
منم غوغاي خاموشم
كه از شيداي عشقت اينقدر تنهاست
منم كاشانه يك دل
همه از شاخه هاي آرزو گلبار
منم سرزنده از خون شفق بيدار
نه من اول
نه تو آخر
كه فردا باز در روياي ما فرداست
