تبليغاتX
رویش - نازنینِ لحظه ها
به دل انبوه خواهش هاست ، می دانم که میدانی

در قامتِ هوشياريم

رويايِ ِ بي رنگ مرا

روح ميدهي

وقتي ، مي آيي

از دور دستِ جاده هاي ِ مه گرفتهِ خيال

در پي عبور گيج ِ ثانيه ها

با آرزو هاي ِ ناتمامي

تا پناهم دهي

از بي پناهي ِ سالها فراموشي

*****

پرستوي تقدير من

از بام آرزوها گذشت

تا آشنايي ما

در خواب بوته هاي شمعداني

براي فصل ِ ديم ِ ماه

فانوس لحظه هاي عاطفه شود

به طراوتِ شكفتن يك گل

. . . ميخواهم

آخرين چكه هاي آرزويت باشم

*****

در باغچه دلم

دانه هاي سبز كاشته ام

تا در سجده گاه عشق

براي تو شكوفه دهد

بي آنكه

بداني

در آرزوي تو

هر روز من باراني است

*****

غروبِ امروز هم

بي تو گذشت

تنها

افسرده

و خاموش

چقدر دوستت داشتم !

چرا نيامدي ؟

توضیح برای یک عزیز و نازنین :

این شعر هر چند دارای غم و درونی پنهان از تنها یی و رنج  است ولی حقیقتی از گفتگوی شعر و حس  شاعر با درون خود است  . چیزی که مخاطب را سعی در جلب آن داشتم وجود غم و دوری بود اما امید ی وسیع و گسترده از دوست داشتن و آرامش  روح و روان را نیز پیش کش میکرد  که همیشه امتداد روزها را تا غروبی دیگر پایبند می ماند. ( توضیحی بود برای عزیزترینم که در نظرات خصوصی سوال کرده بودند )  

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 13 | لینک  |