در قامتِ هوشياريم
رويايِ ِ بي رنگ مرا
روح ميدهي
وقتي ، مي آيي
از دور دستِ جاده هاي ِ مه گرفتهِ خيال
در پي عبور گيج ِ ثانيه ها
با آرزو هاي ِ ناتمامي
تا پناهم دهي
از بي پناهي ِ سالها فراموشي
*****
پرستوي تقدير من
از بام آرزوها گذشت
تا آشنايي ما
در خواب بوته هاي شمعداني
براي فصل ِ ديم ِ ماه
فانوس لحظه هاي عاطفه شود
به طراوتِ شكفتن يك گل
. . . ميخواهم
آخرين چكه هاي آرزويت باشم
*****
در باغچه دلم
دانه هاي سبز كاشته ام
تا در سجده گاه عشق
براي تو شكوفه دهد
بي آنكه
بداني
در آرزوي تو
هر روز من باراني است
*****
غروبِ امروز هم
بي تو گذشت
تنها
افسرده
و خاموش
چقدر دوستت داشتم !
چرا نيامدي ؟
توضیح برای یک عزیز و نازنین :
این شعر هر چند دارای غم و درونی پنهان از تنها یی و رنج است ولی حقیقتی از گفتگوی شعر و حس شاعر با درون خود است . چیزی که مخاطب را سعی در جلب آن داشتم وجود غم و دوری بود اما امید ی وسیع و گسترده از دوست داشتن و آرامش روح و روان را نیز پیش کش میکرد که همیشه امتداد روزها را تا غروبی دیگر پایبند می ماند. ( توضیحی بود برای عزیزترینم که در نظرات خصوصی سوال کرده بودند )
