86/12/05
چه درد آور
شما هم مرگ ميجوئيد ! در بستر ؟
ولي ياران !
خوشم آن دم
كه انسان با محيط خود نمي سازد
و جانش دائما جوياي تغير است
نگاهش باز
دهانش بسته
دستش بند
به عشقي ،
آرزويي ،
يا كه از دردي
درون خود فرو رفته ،
به خود هر لحظه مي گويد
ندارم چاره ايي
جز آنكه برخيزم
زهر بندي
وبيدادي
كه بگريزم
به روي پاي خود ايستاده ،
دست ديگري گيرم.
كه اين قانون ، جبر روزگاران است
شتاب روزها
شب ها
تكاپو ها . . .
و سيماي نجيب عشق
ز بهر يك نبرد آزاد ،
آزاد است
منم مردانه مي ميرم
اگر دريا زنم دل را
كنم آسان هزاران كارمشكل را .
نوشته شده توسط سعید رحیم زاده در ساعت 2 | لینک
|
