86/11/05
يك چكه از خورشيد ، در جوي شب مرد ه است
در بال يك پرواز ، صد خنجر افشرد ه است
بادي هراس انگيز ، در حشو دريا ها ست
روح لطيف آب ، چندي ست كه آزرده ست
خوابي زمستاني ، روئيده از هر شاخ
در خواب تابستان ، پائيز افسرده ست
جنگل نمي خواند ، ديگر سرودي بكر
آواز جنگل بان ، در سايه پژمرده است
ديگر نمي رقصد ، در ذهن من مهتاب
اوراق احساسم ، زنگار غم خورده است
دور از تو تنهايي ، اين آتشين كابوس
هر شب مرا تا صبح ، جان برلب آورده است
اي تازگي سرشار ،
دوراز لبت انگار ،
در من كسي مرده ست .
نوشته شده توسط سعید رحیم زاده در ساعت 22 | لینک
|
