تبليغاتX
رویش - دور از لبت
به دل انبوه خواهش هاست ، می دانم که میدانی

يك چكه از خورشيد  ، در جوي شب مرد ه است

در بال يك پرواز  ، صد خنجر افشرد ه است

بادي هراس انگيز ، در حشو دريا ها ست 

روح لطيف آب  ، چندي ست كه آزرده ست

خوابي زمستاني ، روئيده از هر شاخ

در خواب تابستان  ، پائيز افسرده ست

جنگل نمي خواند  ، ديگر سرودي بكر

 آواز جنگل بان ، در سايه پژمرده است

ديگر نمي رقصد ، در ذهن من مهتاب

اوراق احساسم ، زنگار غم خورده است

دور از تو تنهايي  ، اين آتشين كابوس

هر شب مرا تا صبح ، جان برلب آورده است

اي تازگي سرشار  ،

     دوراز لبت انگار  ،

           در من كسي مرده ست  .

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 22 | لینک  |