86/10/05
خدايا
خدا اي آخرين فرياد . . .
تو. . . آيا سينه شوق و اميدم را
به خاك ياًس مي سايي . ؟
تو . . . آيا شاخهً بي برگ عمرم را
به روي شعله هاي مرگ ، مي سوزي ؟
خدايا
از آن روزي كه ازآلوده قلبم ، رخت بر بستي
دلم تار است ،
از آن هنگام
نگاهم بي فروغ افتاده بر هستي
خداوندا
چه شد از من سفر كردي ؟
مرا در واحه قلبم رها كردي ؟
بيا . . . در من بسوز اي آتش هستي
كه هستي ، سخت تاريك است
خدا يا
خدا . . .
اي آخرين فرياد
در اين هنگام و هنگامه
مرا از من رهايم كن
بيا در من
به نيكي ها ، محبتها و آرامش
درون جلوه هاي شاد ، شادم كن
نوشته شده توسط سعید رحیم زاده در ساعت 0 | لینک
|
