تجسم عریان تنش
با لمس دستهای مردانه ام
نسیم هشیاری دوست داشتن
تجسم ِپندار عشق بود
اگر چه !
قافیه هایم را در باد گم می کرد ،
با کرامت ِ زنانگی اش
خاطره ، لذت حضورش را به پیش می بَرَد !
آری
اگر سکوت را بشکنم
جبران لحظه هایی را گفته ام
که هیچ یک از شما در آن حضور نداشتید
در حضور او
تراکم سوگند !
درک خاطره و دشت !
زمان بود و گرمای تن ،
تن او
روح مرا عریان می کرد
و مرد بودن
گناه سیب نخورده ایی بود
که سیمای مردانگی را چهره می بخشید
با یک زمین
یک بهشت
یک هوس
با چشمانی که از خواب به بیداری می آورد .
دیدار ما
درآن سکوت ِ ریخته از گیاه
ظهر پائیز
درخاک ِ نمناک پنهان می شد .
جدا شدیم ،
تا بعد
در حالی که با خویش می گفتم !
دریا رویت کردنی نیست
در یا آموختنی است
وقتی از شکاف برگها
آب در صدای لحظه ها جاری می شود
دریا را باید شنید .
۱۸ آبان (سعید رحیم زاده )
