این منم :
انزوای وحشی قفس ،
کسی که مرگ را برایتان
حواله میکند .
کوچکی که
قله های پست را
مچاله میکند ،
اگر چه مرگ
از چهار سو
مرا احاطه کرده است .
زنده ام
ولی
هنوز !
زنده ام ،
به خاطر گلایه های مادرم
سماجت برادرم
و حسرتی که در ته نگاه خواهرم
نهفته است .
زنده ام
برای اینکه
لحظه ای فرارسد
لحظه ای که با زنی ، زنی که دوست دارمش
درون کوچه های پیچکی
بی حضور سایه ی خزنده ای
و چشم هرزه ی درنده ای
همچو نغمه های جفت جوی وعاشقانه ی پرنده ای
ساده ، گفتگو کنم
و مثل باد بی مهار
به آبشار گیسوان
بپیچم و دوباره ذکر او کنم
زنده ام
برای اینکه
لحظه ای فرا رسد
لحظه ای که در طلوع آفتاب
بروی صورت مترسکان
تفو کنم .
زنده ام
زنده ام
