تبليغاتX
رویش - گفتگو
به دل انبوه خواهش هاست ، می دانم که میدانی

شعر نوعی مطالبه رنج است ،  شاید همان مصیبت شکوهمندی است که به تعبیر هومر، خدا یان آدمیان را گرفتار می کنند ، تا بتوانند با او حرف بزنند .

 

سلام !

 

ای پیدایِ پنهان

 

سلام !

 

ای درنگِ همیشه در سکتهِ زمان

 

سلام !

 

ای نور مُنتشر در خوابِ ناگهان

 

بگذار درخششِ چشمانَت

 

برای همیشه

 

عارضه ای آسمانی باشد در اعماق وجودم

 

آنجا که اشتیاق فوران می کند

 

آخر به چه دردم می خورند ؟

 

به چه دردم می خورند آخر ؟

 

این دستهای هرزه انگل

 

دور از شانه های مُتبرکت

 

وبه چه دردم می خورند

 

این پاهای بی هویتِ ولگرد

 

که در خطوط توهُم و انزوا پرسه میزنند

 

دور از تشعشع نگاهت

 

و این مُهرِ سکوت بر دهانم

 

لبانم ، لبانِ شب زدهِ مقهور

 

و به چه دردم می خورند

 

وقتی که هر بامداد

 

پیشانی بُلندت را در بوسه ای نسُرایند

 

   *   *   *

 

آه ! من تمام روزهایم را

 

در شبی وحشتناک در نِوشتم

 

و پر پر شُدن پروانه را

 

بر گرد این فانوس تاریک دیدم

 

و هی ستاره شُمردم

 

و هی به دشنه سر انگشتانم را شکافتم

 

تا به پیشوازت بیایم

 

ای اُفقهای نگاهت جواب را نیاز

 

   *   *   *

 

آخر چگونه می شود ایمان آورد ؟

 

چگونه می شود ایمان آورد ؟

 

به ارابه آتشین این روزهای شب

 

که روزی خاکسترش

 

سرمه چشمان مرگ خواهد شد

 

 

چگونه می شود ایمان آورد ؟

 

عینٌ الٍیقیًَََن من ببار !

 

تا تمام گلهای نا ممکن آواز

 

در زیر تابش ملکوتی ات

 

از قُوه به فِعل برسند

 

   *   *   *

 

بی تو زیستن زندگی نبود

 

لاشه ای مُدهِش بود

 

و من

 

پاره ای از این لاشه را

 

خونچِکان وتازه

 

فرادیدِ زمان گذاشتم

 

بی تو زیستن ننگی بود

 

نه دردی عظیم

 

که من در احتظار بلند زندگی ام گریستم

 

ای عشق !

 

ای نور منتشر شده در خواب ناگهان !

 

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 23 | لینک  |