دلم پر شور
شور انگیز ،
درون بطن بی پروای
ش
ه
و
ت
ن
ا
ک
به رویایی که میلغزاندم بستر ،
پناه بوسه های گرم ،
بی پایان . . .
فضای روشن از آرامش مهتاب ،
زلالی تر مرا سرشار
فرا می گیردم آغوش گرم تو .
. . . . . !
هوای تازه پرواز ،
درون پیکری زیبا ،
اتاق خالی مادر !
تو با آن سینه های کوچکت غوغایی از رویای بی پایان شوق انگیز
بلوغ دیگری برچشمهایم میزدی فریاد
ترا آغوش بود و بستری نرم
هوس می سوخت در جانم عطشناک
عطش فرجام یک رویاست .
. . . . . !
ومن امروز
طنین تشنگی ها یم درون واژه های گنگ
سراب نقره ای بر کاغذ رویا ست
دوباره . . .
قلم اسرار دل را در سبو گمگشته می سازد .
و فردا من
درون ساعت ابهام
میان فرصتی معلوم
فضای روشن آئینه را تکرار خواهم کرد .
