86/03/28
سوار بر قایق برگ
در هاله شبرنگ مهتاب و خواب
دلپذیر تر از عشق
با تن عریان آب می آمیزم .
در فضای عاطفه
وقتی چشمها
اعتراف کوچکی است
از دوست داشتن
و حنجره سکوت ، مهجور
قلبم را می نویسم
در ژرفای احساس ،
همچون دایره موجهای آب
. . . تا ساحل ابدیت
آرامش . . .
آرامش . . .
********
خیالها ،
رویا هایم ،
آتشین ، در نهاد تنم
پایمردِ ماندن است ،
ای نهفتة پیدا
تو در جنبش کدام حرف
کدامین واژه
در میانِ زمانهای پاره پاره شده
گرفتارِ بند بند وجودم شد ی
که از منتهای گلویم عبور می کنی ،
عمیق و صریح
در زلال چشمانم رها می شوی
و این چنین
دوستت دارم .
نوشته شده توسط سعید رحیم زاده در ساعت 0 | لینک
|
