86/02/13
گفت :
دوستم باش
گفتم :
دوستت هستم
گفت :
دوستم بدار، ولي نگو
گفتم نميگويم
( دوستت دارم )
گفت :
عاشقم باش ولي سكوت كن
سكوت كردم تا بداند عاشقش هستم .
گفت :
دليلي ندارد تو اينقدر به من نگاه كني
چشمهايم را بستم تا در وجودش بميرم
گفت :
برگرد به خودت
گفتم :
تو ادامه من هستي !
و من . . . مي روم
رودي را بر دوش كشم كه بسيار بر آن گريسته ام
گفتم :
تو فقط سلام مرا به پرنده اي برسان
كه با چشمان من از تو شعري ميخواهد هر صبح
سلام . . . صبح بخير عزيز
نوشته شده توسط سعید رحیم زاده در ساعت 10 | لینک
|
