86/02/08
امشب
تنها امشب
براي سپيده اي كه شايد نياید
نگرانم .
نا خواسته از همه چيز
حتي از پنجره تو
مي گريزم .
شب ، سياهي بيش نيست
و اندوه كه ميتوانم درخود گوركنم
تا بياويزم از سرنوشتم .
به تبار اين عمر
از سياهي
از شب
از درد
و سپيده اي كه ندارم ،
مي انديشم
به خانه هاي ويران در آن سوي رود خانه
علفهاي بي باران
دردهاي آبستن
آه ، كبوتر هاي سپيد
با لانه هاي خالي ،
كلاغهاي سياه عريا ن
خالي از درد
خالي از زخم
خالي از بودن
كي كوچ خواهند كرد .
مادر كلاغها ميگفت
روزي كه جنگلها سياه پوش باشند
و شب جهنم سبز
براي چنارستان
خواهد خواند
از شب
از سپيده
از پرواز .
نوشته شده توسط سعید رحیم زاده در ساعت 23 | لینک
|
