تبليغاتX
رویش - واقعیت های تجسم
به دل انبوه خواهش هاست ، می دانم که میدانی

امشب

تنها امشب

براي سپيده اي كه شايد نياید

نگرانم .

نا خواسته از همه چيز

حتي از پنجره تو

مي گريزم .

شب ، سياهي بيش نيست

و اندوه كه ميتوانم درخود گوركنم

تا بياويزم از سرنوشتم .

به تبار اين عمر

از سياهي

از شب

از درد

و سپيده اي كه ندارم ،

مي انديشم

به خانه هاي ويران در آن سوي رود خانه

علفهاي بي باران

دردهاي آبستن

آه ، كبوتر هاي سپيد

با لانه هاي خالي ،

كلاغهاي سياه عريا ن

خالي از درد

خالي از زخم

خالي از بودن

كي كوچ خواهند كرد .

مادر كلاغها ميگفت

روزي كه جنگلها سياه پوش باشند

و شب جهنم سبز

براي چنارستان

خواهد خواند

از شب

از سپيده

از پرواز .

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 23 | لینک  |