سجده هايي ميكنم طولاني
جسم من مي افتد
چون كوه سنگين مي نشيند
و زمين تن من مي بوسد
اسمان بي پروا مي تازد
و تگرگ واژه ها مي بارد
گفته بودم كه سكوتي دارم پنهاني
……………………در هوايي سنگين تنها فرد
آه شايد خدا هم مرده است
زندگي اين چنين مي ايستد
دستانم در حباب سكوت فرو ميرود
من افكارم را روي اونگ زمان ميكارم
بينهايت زندگي خواهد كرد ميدانم
فردا آسمان مال من است
……………………
