تبليغاتX
رویش - غرور
به دل انبوه خواهش هاست ، می دانم که میدانی

 

در مساحت مبهم فردا

به تماشایِ دوردَستها خرسندم

که در ژرفِ بی رنگِ مه گم شده است ،

کوله بار سنگین غم

در روزگاران بعد  

سراسر صبوری می َطلبد و التهاب  .

اندیشه هایَم   

در رویت فردا ،

به سمتِ دست نخورده ترین آسمانِ خدا باز است .

از تو

     تصویری دارم

                     که کلمه ها در آن لالند .

انگشتانَم

پشت فرصتِ سبز ایستاده است

و از دریچه قلبم

تنفس یقین را ایمان دارم

در بامداد آرزو ها

آسمان آبی اَست

همه خوبَند

درخت و آب 

پرنده و آفتاب

وشقایقهایی که پشتِ پلکِ عشق

              آسمان را آکندهِ است .

تو که نمیدانی

    با قاصدک صبح  

      سفرچه صفایی دارد ،

                          با غرور   

در امتزاج زمین و اسمان بایست

تا بینهایتی بسازم از نگاهی که زنجیره فرداست .

از دیریچه ای که می بینم

نخلهای رنج

به حلاوت بهشت آمده اند

و کمی دور دست تر

شکار پرواز

شبیح خون به رگ فجر زده است

ماه عروس برکه ایست

که تو دستهایت را در آن شستی

و هنوز جاریست

که ماه را به رقص وا میدارد .

تو بایست

در نهایت انچه غرورتوست

که امتزاج زمین و اسمان را  

در مقام رسیدنم

هیچ قامتی

شک گامهایم را  

جرات ابراز نخواهد داشت

که به تعبیر حادثه

از منتهای گلویم

عبور می کند .

فردا

پلکهای پنجره

ستایشگر مردی خواهد بود

که دریچه فردا را به افق باز کرد .

آنجایی که تو ایستاده ای

جسم مرا

وجدان زمین

تا اسمان تشیع خواهد کرد .  

 

چهارم اردیبهشت 86 _ سعید رحیم زاده

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 22 | لینک  |