تبليغاتX
رویش - نفرت
به دل انبوه خواهش هاست ، می دانم که میدانی

 

باید ازخانه گریخت ،

از سبک بالی دجال که چون سایه مرگ ،  

بی خیال از همه هست از همه نیست  ،

باید از سایه  دشنام گسست .  

روزها رفته ولی نا مده روزی بهتر ،

هست بر جای هنوز ،

خبری نیست اگر هست که باز ،

ظلمت خانه و کاشانهٌ بیمار چه هست !

حرف ها همچو به زهر است به کام ،

کام دل کیست بگیرد بجز اهنگ شکست  .

سخت ترسینه و پر چرکین تر 

چون دمل باز شده عقده بر آن دیده تنگ ،   

باید از خانه و از عقده و این ناله بی شهوت متروک گذشت .

راه چاره بجز این هست مگر

چاره ایی هست اگر در دل بن بست شکست .  

هر کجا هست اگر سوخته دل جان باقیست ،

باقی از هر چه گذشت سوخته تر جان شکست .

غرض از این همه نفرت و کسالت و همه دشنه دشنام به دست  ،

تشنه ای  بازترا شوری دریای حماقتها هست  .

وای ای بستر سردت به کسالت فرسود

ظلمتی باز اگر هست دگر باره چه هست .

می روم تا دلم از مهر تو در خود  شکنم 

انچه زندان ترا هست تو زندانی و زندان بان است .

 

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 0 | لینک  |