85/12/20
پنهان از همه
به دنیا آمدم ،
همه چراغ به دست داشتند
اما تولد مرا ندیدند .
پیچک های یاس
بر لبانم حدس زده است ،
در استحاله غصه پیر می شوم .
در انتهای کوچه ایی بن بست
حیف است که من بمیرم .
اگر از بنفشه به بام سقوط کنم
چگونه از دلم پرده بر می داری !
بگو : بنفشه
بگو : پرده
بگو : دل
در انتظار تو
عجب نیست : مخمورم
من نمی میرم ، چشم انداز اندوه پیر می شود .
دستانت را بسوی مرگ
برای من
چشمانم را باز کن
کسوف تمام شد .
نوشته شده توسط سعید رحیم زاده در ساعت 21 | لینک
