بوسه های تو
تمام تشنگی های لبم را شبنمی افتاده می ماند ،
از آن لبهای گرم تو
وجودم را به پیمان عطش پیمانه می سنجم
مرا در حسرت لبها و آغوشت ، به باغ خلوت رویای فرداها ، به رویایی که میلغزاندم بر بستر خاموش تنهایی ، هزاران راز ً چون گل بر دلم با ریشه میکارم .
می توان
میتوانم در پناه بوسه های گرم ،
بی پایان . . .
چون بلم درخلوت آرام دریا راند ، یا که در آرامش مهتاب ، در نشاطی مست ، بر تن هذیان شب خوابید .
آه می سوزد تنم از بوسه های تو
من در این گود سیاه و سرد طوفانی ، جستجوی گوهری دارم .
نازنینم
بوسه ایی دیگر
پیکر افسرده ام روشن ، روی گام کند و سنگینم ، میزنم طوفان ، تا بگیرم زاد روز زندگی را از دهان مرگ .
در تلاش بوسه ایی از تو
ره گذار مقصد فردای روشن را ، میتوانم از شب کوتاه و هول انگیز ، روز دیگر گونه ایی را چون سحر سازم .
ای لبت خاموش
لب فرو بسته ولی ،
من به ایمای دل بی تاب تو خو کرده ام ،
بوسه ایی دیگر
تنگ در آغوش
تشنگی را بر تنم بازآور .
( به خاطر یک بوسه ) تقدیم به تو . . .
