85/11/10
شب اما خلوتی دارم
که باتو می شود آغاز
همه رویا
درون برکه چشمان زیبایت
هوس بر پنجه های وسوسه از شور عشق توست
ودستانم
که خود دستی گرفته اشنا با من
نوازشهای بی پا یان
تبسم های کوتاه ،
میان جمله های عاشقانه ،
لبم از لرزش پیمانه می سوزد
و قلبم
درون موج سنگین زمان از شادی سرشار ، میان سینه ام بیتاب میگردد
می خواهم
می خواهم
که گاه ریزش باران ،
میان صد هزاران نقش ،
ترا بر سینه بفشارم .
همین رویا و افکارم
نمیدانی چه شبها یی که از اشکم تن نرمینه بالش بسان سنگ می سازم
عزیز من
اگر یک شب ترا در بگیرد این تن گرمم
بسوزد بوسه های من
تنت را انچنان رسوای خود سازم
که از هر قطره اشکم
بسازم روزها از هم
سکوتم بغض میسازم
که دیگر هیچ تابی را نمانده بر تنم امشب
نوشته شده توسط سعید رحیم زاده در ساعت 12 | لینک
|
