در اين پست از وبلاگم مايل بودم نوشته ايي از مرد بزرگ و عاشق ، نويسنده و شاعر پر از احساس ، جبران خليل جبران به ياد بود اين مرد بزرگ يا آور باشم اين براي اولين بار است كه از متن يك نويسنده استفاده ميكنم . اين متن از كتاب پيامبر نوشته جبران ترجمه الهي قمشه ايي از متن عشق بر گرفته شده است .
. . . .
آنگاه الميترا گفت با ما از عشق سخن بگوي .
پيامبر سر بر آورد و نگاهي به مردم انداخت ، وسكوت و آرامشي مردم را فرا گرفته بود .وسپس با صدايي ژرف و رسا گفت :
هر زماني كه عشق اشارتي به شما كرد در پي او بشتابيد ،
هر چند راه او سخت و ناهموار باشد .
و هر زماني بالهاي عشق شما را در بر گرفت خود را به او بسپاريد ،
هر چند تيغهاي پنهان در بال و پرش ممكن است شما را مجروح كند ،
هر زمان كه عشق با شما سخن گويد او را باور كنيد ،
هر چند دعوت او روياهاي شما را چون باد مغرب در هم بكوبد و باغ شما را خزان كند .
زيرا عشق چنانكه شما را تاج بر سر مي نهد به صليب نيز ميكشد .
و چنانكه شما را ميروياند شاخ و برگ شما را حرس مي كند .
و چنانكه تا بلنداي درخت وجودتان بالا ميرود و ظريف ترين شاخه هاي شما را كه در افتاب ميرقصاند نوازش ميكند ،
همچنين تا عميق ترين ريشه هاي شما پايين مي رود و انها را كه بر زمين چسبيده اند تكان مي دهد .
عشق شما را چون خوشه هاي گندم دسته ميكند .
آنگاه شما را به خرمن كوب از پرده و خوشه بيرون مي اورد .
و سپس به غربال باد دانه را از كاه مي رهاند ،
و به گردش آسياب مي سپارد تا آرد سپيد از آن بيرو ن آيد .
سپس شما را خمير مي كند تا نرم و انعطاف پذير شويد ،
و بعد از آن شما را بر آتش مقدس مي نهد تا براي ضيافت مقدس خداوند نان مقدس شويد .
عشق با شما چنين رفتار مي كند تا به اسرار قلب خود معرفت يابيد و بدين معرفت با قلب و روح زندگي پيوند يابيد و جزئي از آن شويد .
اما اگر از ترس و بلا وآزمون ، تنها طالب آرمش و لذتهاي عشق باشيد ، خوشتر انكه عرياني خود بپوشانيد و از دم تيغ خرمن كوب عشق بگريزيد ،
به دنيايي كه از گردش فصلها در آن نشاني نيست ،
جايي كه شما ميخنديد اما تمامي خنده خود را بر لب نمي آوريد ، مي گرييد اما تمامي اشكهاي خود را فرو نمي ريزيد .
عشق هديه ايي نميدهد مگر از گوهر ذات خويش .
عشق نه مالك است نه مملوك . . . زيرا عشق براي عشق كافيست .
وقتي عاشق ميشويد مگوييد ( خداوند در قلب من است ) بلكه بگوييد ( من در قلب خداوند جاي دارم ) .
گمان مكنيد زمام عشق در دست شماست ، بلكه اين عشق است كه اگر شما را شايسته ببيند حركت شما را هدايت ميكند .
عشق را هيچ آرزويي نيست مگر اينكه ذات خود را در رسد .
اما اگر عاشقيد ارزو مي جوييد ، آرزو كنيد كه ذوب شويد و همچون جويباري باشيد كه با شتاب ميرود و براي شب اواز مي خواند .
آرزو كنيد رنج بيش از حد مهربان بودن را تجربه كنيد .
آرزو كنيد زخم خورده فهم خود از عشق باشيد و خون شما به رغبت و شادي بر خاك ريزد .
ارزو كنيد سپيده دم بر خيزيد و بالهاي قلبتان را بگشاييد و سپاس گوييد كه يك روز ديگر از حيات عشق بر شما عطا شده است .
آرزو كنيد ظهر بياراميد و به وجد و هيجان عشق بيانديشيد ،
آرزو كنيد كه شب هنگام با دلي حق شناس و پر سپاس به خانه باز اييد .
به خواب رويد ، با دعايي در دل براي معشوق و آوازي بر لب در ستايش او .
. . . . . .
