تبليغاتX
رویش -
به دل انبوه خواهش هاست ، می دانم که میدانی

این تن بود که از زمین نومید گشت ، که شنید بطن هستی با وی سخن میگوید  .

 

چه بود رویا

هراسان از خواب پریدم

کودکیم ! 

        با ایینه ایی به دست به سراغم آمده بود .

با تو

تا روشنایی

تا لحظه های سبز خدایی

دل تنگی هایم را ،

     در هوای سرخ فلق پرسه میزدم .

آه . .  

روشنای پیوسته فردا

با قصه های نا تمام تو

در خواب شیرین صبح پنهان شد .

اکنون

     مثل هیچ وقت

           نگاه خسته ترا نمی بینم .

پدر

دیری است

دردانه تو

با های هوی مرثیه می خوابد

به اندازه وسعت آغوش تو

هوای دلم بارانیست

 

  به یاد عزیزترین کس ِ عزیزم

 

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 21 | لینک