اندوه
همچون غروبی دلگیر
مرا تنگ در آغوش گرفته است ،
با این همه
بال گشوده ام
پرواز نه
گریزگاهی می گردم
از فضایی که بیرحمانه تهی ست .
دست گشوده ام
تا نجوای انگشتان تو را
در حظور مانوس دستهای خود بجویم .
و از دریچه روشنایی
غیرت مردانه را در شرم زنانه در آمیزم .
عجیب دلم هوای تو کرده است ،
دریغا
یاس معصومانه تو
در برابر این آغوش
شعری نسروده است .
آه ای عشق ای عشق
این تویی که در پرده شک
میان بود و نبود
نهان شده ایی
در دور دستهای نومیدی
من امید دارم .
آه ای پرنده در قفس هشدار
فردای رهایی تنها عشق می ماند
حال در سینه من چه میکنی
من که تجارت ادمی را ننگ شمرده ام
من که ائین این مردمان را از دست نهاده ام !
ایا برای تو راهی برای رهایی نیست
بمیر که بی رهایی مردن نیز رهایی است .
