انتظار
پشت انتظار
وراي ايينه
نگاه ايستاده من ،
تبسم شيرين فردا را
تجربه مي كند .
يكي از همين روزهاي سرد با تو آشنا شدم صداي تو از شعر زيباتر بود و خنده هايت تمامي يك خواستن را تجربه ميكرد ، همين حضور تو از سرم زيادي است گفتم ديگر نمي نويسم ، شعر نمي گويم ، و دمي سكوت حاكم شد ، و تو سراسر فضا را به جاي من پر كردي . چه زيبا بودي . . .
گمان ميكنم اشتباه كرده ام اشتباه در اجتناب از نوشتن . حس ميكنم ازنظر احساس در مقابل تو اكنون به سه چيز وابسته شده ا م به ، منطق ، به دل ، وبه شهوت ، شايد زماني تنها منطق و دل بود كه هدايتم ميكرد اما اكنون . . . بايد بنويسم .
نميخواهم هيچ نكته ايي در بين ما فراموش شود ، گويي براي رسيدن به تو با يد از خودم بگذرم حال آنكه حتي خودرا هم نيافته ، چيزي مانند من در تو جستجو ميكنم .
وقتي نمي نويسم گويي از خدا دور مي شوم اگر بنويسم ميگويند از خدا دورم ! من اكنون ميدانم نه از خدا دورم و نه به او نزديك من از خودم دور شده ام .
ترسيم سخت بودن و مغاك ميان زندگي و حقيقت خدا روحي را ميطلبد كه تنها از شور عشق به انسان وايمان به حقيقت بر مي ايد و اينك من بيشتر از هر چيز نياز دارم كه بگذارم چيز هايي كه بايد رخ بدهند اتفاق افتند . گويي دروازه اين قلب تنها به دستان تو است كه باز مي شود .
اكنون به سايه ايي از انچه ميخواهيم دست يافته ايم . حقيقتي لذت بخش كه رويا هايمان را تحقق مي بخشد . واقعيت همان است كه رخ خواهد داد .
