85/09/26
تقدیم به عزیز و مهر بانم ( م ) به مناسبت شب یلدا و سالگرد آشنایی
این منم
در راه
بی امید
پا بر جا
گرچه برف آسمان
بر موی شبرنگم نشسته
خوب میدانم
عاشقانه زندگی کردم
با امید
تاب رفتن بود
بی امید
پای رفتن نیست
با همه افسانه ها
شبها . . .
روزها . . .
چراغی باور میگشت
بی خبر !!
بی خبر!!
در بطن تاریکی
مشعل خورشید بودم
شعله ور می شد
بر گرد
خفته در ائینه ها
راهی به سوی ظلمت گذشته هایم
حاشا مکن
نقشی که از من
روی هر ائینه ایی دامن گرفت است
دامن بگیر
یک آسمان اندیشه در من
خفته است
باید تهی میکردم امشب > . . .
نوشته شده توسط سعید رحیم زاده در ساعت 22 | لینک
