85/07/23
شعری از دفتر شخصی من به نام سپید و سیاه
من مانند كودكي هستم
مي انديشم بزرگ شده ام
پس بايد مانند بزرگان باشم
ولي من فقير هستم
مثل فقيران ميزيم
مانند مردان مي انديشم
باعشق زندگي ميكنم
مرا در بوسه هاي باران خواهي ديد
گونه ات را از اشك من خيس كن
و با من در زيباترين حريم عشق گام بر دار
خواهي ديد زندگي ارزش پا گذاشتن روي سبزه ها را ندارد
مرا در بر بگير
من از زمين روييدم
بيا با هم به اسمان روي آوريم
جايي كه عظمت هستي را مفهوم مي بخشد
ستاره بچينيم
و با خورشيد صبح را تجربه كنيم
بگذار برويت بخندم
تنها روي قطره هاي اشكم چشمك ستاره ايي را نظاره باش
ازدست رفته در دستان توست !
نوشته شده توسط سعید رحیم زاده در ساعت 2 | لینک
