قسمت اول ازشعر افرينش بر گرفته از كتاب آفرينش كه ماهها در نوشتن و نگارش آن تلاش كردم اين شعر داراي هشت قسمت ميباشد كه به دلايلي همه ان را نميتوانم در اين وبلاگ قرار دهم و تنها به قسمت اول اكتفا نمودم . به هر حال به همين كوتاه اميد دارم مقبول شود .
يكي بود يكي نبود
روز اول و نخست
رو زمين خالي بود
يك خدا تنها بود
و خدا گفت كلام
آفتاب آيد پديد
آفتابي افروز
روشني گشت جهان
روز را اول شد
اولين آمد پديد
آسمان ابي شد
آبها جاري شد
رودها دريا شد
روز هم دوم شد
دشتها سبز شدند
ميوه ها پر دانه
سفره ايي پر نعمت
آب . دريا . دشت سبز
روز سوم بگذشت
آسمانها پر فروغ
ماه خورشيد فصلها
با ستاره با شبي
روزديگر از چهارهم بگذشت
زندگي امد پديد
ماهيان پرنده ها
روزها را بگذر
روز ديگر پنجم است
چون بهشت آمد پديد
روز ششم آدمي بود و خدا
آدمي هم چون خدا آيد پدپد
آدمي از خاك بود
يك نساء با او بود
نام او حوا بود
روح را خدا سپرد
لخت عور تنگ غروب
روز هفتم روز عشق و شور بود
در بهشتي زيبا آدم و حوا بود
حكمتي بود ولي منع شد تا نخورد
سيب بود يا گندم ؟ معرفت بود نيك بعد
آفرينش را هدف بود تا ابد
ناگهان ماري خزيد
آتشي در فكر شيطانش رسيد
هاي حوا چيست اين منع يقين
حكم اين مرگ يقين
تو اگر خود بيني
نيك بد را بيني
چون خدايي چه كم از او داري
راه شيطان اين چنين
عشق را بيراهه با انديشه داد
خوب بد را در حقيقت دست يك حوا داد
او چشيد اما نه اصلي با خود و آدم نديد
حق را پنهان كرد
شرم را كتمان كرد
يكي بود يكي نبود خوب را بد هم رسيد
حكم ديگر از خدا بر او رسيد
آدمي گوش بدار تا ابد نفرين باد
دردها افزون ولي
تا به خاكت برسي يا كه رحمت يابي
چون هدايت گفتن است
راه را هم با عمل پا رفتن است
نيك بد را منع يك نفس است و بس
مهر ورزيدن گذشتن از خود است
(از مجموعه شعر آفرینش --- سعید دفتر نهال)
