85/06/11
امشب غرور باد
حس هواي تلخ
بسته دهان من
حسرت به ديده ام
آهي به سينه ام
دردي كه ميكشم
فكراست و صد خيال
ترس است و وحشتم
گويي در اين نگاه
باران به سان چنگ
از پشت پنجره
پنجه به صورتم
اهسته ميكشد .
آري مني شكست
در وقت رفتنت
اكنون چنين مني
بي من نشسته است .
امشب ستاره ها
پنهان زديده ام
ديگر چرا چرا ماه هم نمي دمد
نفرين بر اين دلم
از شوق ديدنت
يك لحظه انتظار
تابش نميكشد
آخر چرا در اين
تنها و بي كسي
اشكي به ديده ام
دامن نميزند
از من گذر مكن
اي عشق ديده ام
اين سنگلاخ راه
پايان شكسته است
از دفتر نهال (سعید رحیم زاده)
نوشته شده توسط سعید رحیم زاده در ساعت 16 | لینک
|
