85/06/01
بانو ببين چگونه ،
همسان و همسكوتم .
روحم كبوترانه ،
تنهاست در وجودم .
بانو مگر نديدي ،
عشقم چه بي ريا بود .
دستم ستاره ميكاشت ،
خورشيد زشاخه مي چيد .
بودي و ماه كامل
رويايي از شقايق ،
شيواترين ترانه
بانو مگر نبودي ،
نقشي در آن به عشوه .
سر بود و گيسوانت ،
بر سخره هاي شانه
ميگفت دل به سينه ،
بانو دلم گرفته .
برگونه هاي سردم ،
اشكي دگر نشسته .
تنگ است اين غروبم ،
دروازه هاي بسته
ما را غروب ديگر ،
پشتي دگر شكسته
بانو كجايي امشب ،
شب تيره بر كشيده
سخت است بي تو بودن ،
بانو دلم گرفته .
سعيد رحيم زاده 25 مرداد 85
نوشته شده توسط سعید رحیم زاده در ساعت 0 | لینک
|
