ﺩﻟﺘﻨـــــــﮕﯽ سراغم را گرفته .
دلتنگی ﭼﻪ ﻣﻌﻨﯽ ﺩﺍﺭﺩ ؟
ﺩﻟﺘﻨﮕﯽ ﻣﻌﻨﯽ ﻧﺪﺍﺭﺩ که ... !
دلتنگی ، ﺩﺭﺩ دارد
درد ....
ناله زرد برگها را
وقتی زیر پا هامان خش خش می کردند
وقصه جدائیشان را
از سبزی شاخه ها
از مهربانی درخت
کاش می توانستیم سفر کنیم
از قالب پاییز نمای خویش
تا لابلای برگهایی که حقیقتی سبز دارند
و کاش این حقیقت را
رسانده بودیم
تا پویایی سبز
تا یلدا .
بطور معمول وقتی صحبت از روح می شود واژه هایی چون نهفته ، خفته ، بالقوه ، راكد وجامد ، در مقابل آن سیال و جاری، بیدار ، فعال را به همراه كلمه روح می شنویم. ولی منظور از روح نهفته و خواب یا روح بیدار و جاری چیست؟ می توانیم این حالتها را در مقایسه با حالتها ماده بهتر بفهمیم یك تكه چوب خشك را در نظر بگیرید بنیاد آن انرژی است ولی این انرژی در حالت نهفته و خواب قرار دارد اتفاقی برای این تكه چوب باید بیافتد تا انرژی آن جاری شود. اگر چوب را بسوزانیم انرژی نهفته چوب تبدیل به انرژی سیال حرارت و نور می گردد. و ما می دانیم چه قدرتها و امكاناتی در آتش، حرارت و نور موجود است كه در آن تك چوب خشك نبود. مقایسه دیگر یخ و آب است ،آبی كه گرما و حرارت خود را از دست داده و منجمد و سخت گشته است. یخ سخت و سرد با گرفتن حرارت دوباره سیال می گردد و آنوقت می تواند جاری شود و امكانات زیادی را از خود بروز دهد مثلاً قدرت سیل را در نظر بگیرید كه قدرت جریان آب است. حال وقتی آب با دریافت گرمای بیشتر تبدیل به بخار شود امكان و قدرت آن بسیار فراتر از حالت قبل خود می گردد. همین اختلاف قدرت و امكان كه درحالتهای مختلف ماده یعنی جامد، مایع ،گاز یا نور وجود دارد را بایكدیگر مقایسه كنیم ، بخوبی نشان دهنده قدرت و امكانات یك روح سیال ودر جریان در مقایسه با روحی كه در حالت ركود وجمود قرار دارد است. در اغلب انسانها انرژی روح تغییر حالت داده و قدرتهایش به حالت نهفته درآمده است یا بكلی از بین رفته است. حالت های روح از نظر روانی یا سختی و زندگی و مرگ می تواند مانند سنگ و خاك كه مرده هستند تا یخ كه منجمد و در حالت كوما و شبه مرده است و تا نور كه نهایت روانی و سیالیت و سرعت را داراست می تواند وجود داشته باشد.
روح سیال ونورانی قدرت و شعور نامحدود داردكه طبیعت خلاق و الهی روح است. قدرت وشعور بی نهایت روح در صورتی آشكار می گردد كه روح به حالت ریح یعنی جاری مانند باد و نور درآید و این امكان نمی پذیرد مگر اینكه روح حرارت و گرمای كافی ببیند .
عاشقا نه ترین نغمه را
دوباره می خوانم
. . .
حدیث عشق را
بدان زبان که تو می دانی .
...
حوا . . .ازمعرفت سیبخدا راقطرهقطرهاز انسانلبریزم کن .
غم من ، مرگ صداقت است
در ساخلوی اندیشه ها
درد من ، پنهان . . .
بهای هیچ گوری ، به شرافت بالشی که هر شب از اشکهایم تر می شود افزونتر نمی شود !
و گرمای بی دریغ گلهای مخملی بالشم که اندامش را بر بازوانم هبه کرده ا ست از لطافت یک زن کمتر نیست !
یاد گرفته ام هر شب زیر شاخه ایی از گلهایش اشک بریزم .
گویا این درد تنهایی ، قلب تپنده ای از شعر در لکنت زبانم شده است .
کسی حتی سوگمندانه پرسه ای کوتاه بر اندامم نمی برد .
عاشقانه به مرگ می اندیشم !
و در این سرانجام
فقط شبهایم را دردمندانه با شعری بلند به خوابی گوارا بدل میکنم .
دارم به تجربه ناگزیر زیستن بد گمان می شوم
فردا هم خاطره خیس بالشم را صمیمی تر باقی خواهم ماند .
مرگ است
مرگ
که در حفره های حنجره ام جا مانده است
این لحظه های ناتمامی سکوت
شیون مو هوم درد
در حصار حسرت و آه
و وزش مداوم تنهایی
با طعم تلخ انتظار
در عبور گیج ثانیه ها
بروی خاکستر اندوه و سرگردانی
درون سنگینی هوای بغض الود
با استشمام بوی تند مرگ شعله
و جان ساغری که در لحظه تهی می شود
با تلفظ مرگ . . .
به شور شعله ام امشب
کنار قامت آتش
نسیم تازه لبخند
به یک تبسم روشن
شب از کرانه فرو ریخت
به ساحل مهتاب
به پشت پلک من آمد
که در صفای تو هستم .
مرا
به جرعه لبخندی
میان این همه تاریکی
مهمان می کنی ؟
http://jahanezan.wordpress.com/2010/08/26/thmin-122/
فاحشه دعایم کن!
شادی آریاوند
به خدای من دست نزنید!
من بارها قبله ام را عوض کرده ام و هر بار با شک. اما این بار یقین کردم که خدای من در توست. در توئی که تن می فروشی. حماسی اش نمی کنم، نه برای لقمه نانی از بهر سیر کردن جوجه های دهان گشادِ چشم درراهت، که شاید برای چکمه ای، زیوری یا عطری که حسرتش مستت می کند. خواسته ای که دور بود برای تو و به آن ها آنقدر نزدیک که از داشتن تمام نداشته های تو از خود به خودکشی می رسیدند.
اما مردن آسان است، مگرنه؟
زندگی کردن با این تن، با این جنازۀ زیبا که هر روز بَزَکش می کنی و به مصاف زندگی می فرستی، سنگین تر است. پشت صحنۀ این فیلم زندگی چیست؟ که من نمی دانم و در بهت خندۀ تو، مانده ام که هنوز می خندی.
من نمی دانم، نمی دانم، نمی دانم به جِدّ نمی دانم که فرق کلیه فروختنِ با افتخار برای جهیزیۀ دخترکی که در نهایت از فقر سر بزیر است، با تن فروختن چیست؟ مگر دادوستد سنتی به غیر این دارد که ما از شقیقه های لکاته غیرت شرّه می کنیم؟ مرا درک نمی کنید که او را درک کردم که راست می گوئید.
من زن های زیادی را می شناسم که در آستانۀ فصل سرد، که نه در میانۀ برف زمستان که طره های سیاه جوانی شان را برف پوشانده، اما هنوز نمی دانند رضایت در خاطرۀ ازدواج یعنی چه؟ و من درک می کنم تو را که قبل از اینکه دیرشود، سرنوشت می نویسی از سر برای خودت، تو چه می شناسی کرسلِوف شاعر روسی که به یقین باور داشت روایت “همرهی شرط است اندرکارها” ماهی و قو و خرچنگی گردونه ای را می کشیدند و هر یک به مقتضای طبیعت خویش به سوئی و گردونه همچنان پابرجا.
و تو خط می کشی و نقش می بندی و طنازی می کنی هر کدام به سوئی که شاید سرنوشت تو ازسر نوشته شود که نمی شود.
عزیز، تو در درون مقدس مآبانه جلوه نمی کنی که به باور خلق بتازی و اعتقاد حراج کنی. تو تنها در کار داد و ستد تن پاره ای که من نمی دانم فرق بین فروشنده و خریدار چیست؟ که در ارزش کرۀ زمین به جز چند مکانی در شبه قاره هند که فواحش مقدس اند، تنها کسی که پول می ستاند مجرم است و پلید.
سال های کودکی گذشت و من به نوجوانی رسیدم. در جوانی عقده باز کردم و از جامعه پرسیدم روسپی به چه هیبت است که من تاکنون روسپی ندیده ام. غافل از این که در این کلان شهر زادگاه من، قریب بیشتر آدم های در رفت و آمد، در محور نگاه من، یا خریدارند یا فروشنده و تنها اسم بعضی ها، فاحشه می شود اما من فاحش می بینم، دیگری هم پول می دهد.
خدایا!! چه جهنمی است این دنیا، به این خدا دیگر دست نزنید، دیگر جای دستی نمانده که تو هم در خط ایستاده ای. برو زاهد بر منبر فروختن شرافت، در همان منبر زهد خود که ما اینجا فقط جنازۀ بَزَک شده ای را چوب حراج زده ایم که تو، که او را فاحشه می خوانی تا ابد روحت پلید به دستمالی باور و اعتقاد بشریت می ماند. او این تن را جا می گذارد یا برای همیشه خاک می شود و سر از تخم دیگری بر می آورد یا به تشّرُف ملکوت می رسد که آن جا که نمی دانم کجاست، شاید دروغ سنج ها ریاکار نباشند.
به تو غبطه می خورم فاحشه، من تمام زندگیم در ممیزی ارزش ها گذشت، زیبا تنی داشتم مستعد پرواز که از خود دریغ کردم و مانده ام مبهوت تو که با چه شجاعتی برای چندرغاز پول توجیبی من که هر روز به طریقی حرامش می کنم چنان بر تن خود می تازی که من از خودم، از باکره گی دست نخورده ام چندشَم می شود. خدای من تو، به این جماعت که به نره گی خود می نازند بگو گناه از من نیست، گناه از ارزش های شماست که سال هاست از ترس باختن خود در برابر طنازی زیرکانۀ زنانه ای، او را قلم گرفته اید غافل از این که زنی که شب ها با او سربه یک سر می گذارید قبل از غروب آفتاب به همان شهوت گرفتار بوده که تو بودی. و تو رئیس خانه آخرین فردی هستی در عالم، که از این ماجرا خبردار می شوی. “به جهل مرکبی” و همسرت دوات شهوتش را در همان مرکب جهل تو می زند و حماقت بر در و دیوارمأمن امن خانۀ خیالی ات می نویسد.
...................
....................
....................
من که خود را پاکیزه و طاهر می دانستم. اما چنانکه زمان ثابت کرد فصل سردی فرارسیده و تن من دیگر تبدار نیست و از تب و تاب مهتاب و نجوا و عشق بازی افتاده.
دعایم کن فاحشه! من سُر خورده ام. در کلام مادربزرگم که هر روز به من می گفت: دخترکان شایسته، بلند نمی خندند و حسرت سیرخندیدن بلند در آغوش گرمی، چهره ای جدی و غیرزنانه به من داد. من در ادبیات وعلوم تاختم و تو در بسترهای زیادی مانور دادی.
کی می گوید من برنده شده ام؟
من زن به دینا آمده ام. انتخاب کردم که زن باشم و اینک از زن بودن هیچ نمی دانم. تنها افکاری هرزه در من پرسه می زنند که تو چه تاخت و تازی می کنی در بستر سرد مرد مغمومی که دین و دنیایش را یکجا فروخته و تو طاهر و سربلند از این نبرد بیرون می آئی که تنها تن را جلوه نمودی نه باور و اعتقاد عوام را.
اشتباه می کنم. به خدایم دست بزنید! لمس کنید ضدارزش را که ارزش های شما همان اندازه توهم و زائیده منفعت طلبی هوشمندانه مردان است و من صفحه را ورق زده ام و به خواندن روی دیگر زندگی مشغولم.
ای که قصد هلاک من داری
صبر کن تا ببینمت نظری
نگاه می کندم
مات .
صدا می زندم
سرد .
دو باره گم شده ام .
چقدر سرد است
این زندگی
دیوارها
آدمها
این تابوت
تابوت
تن من !
وقتی تنها باشی دنیا یی برای تو و پیرامون توست اما اگرکسی را دوستی داشتی
دنیایت را با او نصف کرده ایی ( داوینچی )
آری
دیریست
نبودنت را عادت کرده ام
و آرزو های بر باد رفته ام
در چشمهایم به شهادت رسیده اند
آئینه ایی در برابرت
بگذار
شاید
وجدانت بودن مرا تصویب کند .
بازم نشسته تارمژه دردل نگاه کیست
روزم سیاه کرده چشم سیاه کیست
دل دادن و سخن نشنیدن گناه من
دل بردن و نگاه نکردن گناه کیست
حتی اگر
یک سایه از من
در نگاه تو می نشست
در می یافتی
چه دردناکانه زیسته ام .
ای کاش
گوشهای تو
از پس دیوارهای بلند
این ناله های سرد
این فریاد های بی طنین را
می شنید .
گم شده ام
کنار تو
و
از تو
سراغ تو را می گیرم .
لبریز می شوم که ببارم
تا چشم
تا چتر
تا خیا ل
از ابر های پراکنده
خیس می شوم .
تولد آفتاب
در برکه آرزو هایم
در قفای نیلوفری
که عشوه نور را به جان میخرد
اینجا حال و هوایی دارم که گره از پنجره گشوده است.
٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫
جایی هست ،
می دانم
هر چیزی را می توان گفت
میتوان قطره ای با ران بود
آئینه بود
و کلمه
و یک نگاه ساده
خیلی ساده
از نهایت سکوت
تا پژواک امید
با تمام آرزوهایم
برای تو
می گویم
من لب بسته ی احساس توام .
گفتاری از گاندی
من میتوانم خوب، بد، خائن، وفادار، فرشتهخو یا شیطان صفت باشم ،
من می توانم تو را دوست داشته یا ازتو متنفر باشم،
من میتوانم سکوت کنم، نادان و یا دانا باشم،
چرا که من یک انسانم، و اینها صفات انسانى است.
و تو هم به یاد داشته باش:من نباید چیزى باشم که تو میخواهى ، من را خودم از خودم ساختهام،
تو را دیگرى باید برایت بسازد و تو هم به یاد داشته باش
منى که من از خود ساختهام، آمال من است،
تویى که تو از من می سازى آرزوهایت و یا کمبودهایت هستند.
لیاقت انسانها کیفیت زندگى را تعیین میکند نه آرزوهایشان
و من متعهد نیستم که چیزى باشم که تو میخواهى
و تو هم میتوانى انتخاب کنى که من را میخواهى یا نه
ولى نمیتوانى انتخاب کنى که از من چه میخواهى.
میتوانى دوستم داشته باشى همین گونه که هستم، و من هم.
میتوانى از من متنفر باشى بىهیچ دلیلى و من هم ،
چرا که ما هر دو انسانیم.
این جهان مملو از انسانهاست ،
پس این جهان میتواند هر لحظه مالک احساسى جدید باشد.
تو نمیتوانى برایم به قضاوت بنشینى و حکمی صادر کنی و من هم،
قضاوت و صدور حکم بر عهده نیروى ماورایى خداوندگار است.
دوستانم مرا همین گونه پیدا می کنند و میستایند،
حسودان از من متنفرند ولى باز میستایند،
دشمنانم کمر به نابودیم بستهاند و همچنان میستایندم،
چرا که من اگر قابل ستایش نباشم نه دوستى خواهم داشت،
نه حسودى و نه دشمنى و نه حتی رقیبى،
من قابل ستایشم، و تو هم......
یادت باشد اگر چشمت به این دست نوشته افتاد
به خاطر بیاورى که آنهایى که هر روز میبینى و مراوده میکنى
همه انسان هستند و داراى خصوصیات یک انسان، با نقابى متفاوت،
اما همگى جایزالخطا.
اگر انسانها را از پشت نقابهاى متفاوتشان شناختى،
نامت را انسانى باهوش بگذار
چشمهایت
بگذار عاشق باشند
برای انسانهای بی فصل
انسانهای عریان خوشبخت
برای کسانی که در قاب کوچک نمیگنجند
و باور کن
این خیل آدمها
چشم و چراغ غمگینی هستند
که فقط لبخند می زنند
در بلندای آرزو هایت اوج بگیر
باصلابت
و از بلندی ها
به نام
یا بی نام
پرنده را صدا کن .
در شانه های راه . . .
گم کرده ام ترا –
ای بخت واژگون من –
آی اشنای راه . . .
گفتی :
بمان ! . .
بهار دگر
سبز می شود
با صد آسمان ستاره
سرخ و سپید عشق
ماندم !
ولی چه سود ؟!
ماندم ولی چه سود
چشمم به خون نشست و –
ندیدم
ستاره ای
شمع آب شد
دیوار شکست
ستاره فرو ریخت
ماهم رفت
به ماهتاب شکسته می مانم
میان این همه تاریکی
مرا به جرعه لبخندی
برای دلم چراغی بیاور
آه . . .
دیریست . . .
عطش
به استخوان " جگر "
رسیده است
حس فرو مرده من
در آسمانه روشن زندگی
سایه های مرموزی شده است
که تمامی یاد ها و خاطره هایم را
در طیفی طویل
تاریک
تاریک
تاریکتر می کند .
در قطره قطره باران
آه . . . می کشم
در گرداب فاصله ها آب می شوم
تا که آفتاب
فراز آرزوی من گذر کند
دوستان . . .
یک تکه چمن به من قرض دهید
تا بلوغ مردنم را ٰ بروی آن جشن بگیرم
بروی بوم خالی خیال
دلم گرفته از این آسمان
از این همه کبوتر بی پرواز
از این همه سکوت بی معنی
دلم گرفته از این سقف سفید گچ کاری
دلم هوای آغوش آسمان می خواهد
سکوت هیبت غم را درون مرگ می خواهد
به بال درد از این همه تنهایی
دریچه ایی در انتهای خیال می خواهد
--------------------------------------------------------------------
توضیح مختصری در مورد شعر اغما
زندگی واقعیتی است انکار ناپذیر و شاید در جبر خود یک نعمت تا همیشه از شانس این زندگی سرشار ماند و زیست اما برای درک مقطع حسی که داشتم اشاره به لوگوی وبلاگم دارم که مایل هستم آن را در اینجا بیاورم تا خلط شعر از بیان اینکه افسردگی و خواستن مرگ در من زیاد شده را پاسخ دهم ( حقيقت انسان در تحول و رشد او واقعيت دارد ، و اين كه تمام لحظه هاي بودن خويش با صداقت و عشق زندگي كند . دوست بدارد و رنج بكشد ، عشق بورزد و درك كند)
(گاهي فكر ميكنم واژه هابراي من تمامي ندارند كافيست حس محبت عزيزم را دريافت كنم كافيست نگاه مهربانش را دريابم كافيست حتي خشم و غضب اورا بفهمم واژه ها سرازير خواهد شد و هر چه كه از نقطه ايي كاسته شود جاري تر و روانتر در وسعتي ديگر افزون خواهم شد .) اینک این انرژی برای زندگی و عشق با مهر دوباره او در من فزونترشد و آشکار تر و خوشحالم که سرشار تر و روانتر هجم لذت از زندگی را حس میکنم . تاریخ ۸/۱۱/۸۸
دیر گاهیست . . .
بر استوای دلهامان
خوشه های خورشید عشق
عمود
نمی تاید
و نگاهمان
در ملتقای خیال
عطش پرواز بلندمان را
غمگنانه می نگرد .
من منتظر هستم
منتظر کسی
که اصلا به فکر آمدن نیست .
از دست رفته ایی
می دانم
همسایه سکوت صنوبری
می دانم
نقاش نیستم تا چهره از خیال تو بر دارم
دلی شکسته ای
شکسته دلی می دانم
در گوشه های زخم دلم
ایستاده ای
می دانم
سرشت ظلمت ویرانیم
ساخته ای
می دانم
آندمی که با من نیستی
مثل میل چشمه در رگان من شناوری
می دانی !!
دل می برد دلجویم با پیچ و تاب مویش
صد سلسله حیرانم دل داه چون مجنونم
گم گشته عقل عالم در مانده لامکانم
عریان چرا نگویم گویا که من عریانم
مضمون یک رباعی مستی نوای هر دم
یک ضربه از مضرابم یک قطره از کلامم
می خواهمت من امشب ساعات اضطرابم
در عمق این سیاهی دل داده آفتابم
هر دم در التهابم هر دم به انتظارم
تا صبح ناشکفته هم ریشه سکوتم
یک چهره از خیالت در گوشه های حرفم
پنهان نمی توان کرد درلا به لای ذهنم
دل می برد دل داده از دست داده ام من
دل داده رفته ایی تو از دست رفته ام من
در محرّم ، اهل ري خود را دگرگون مي كنند
از زمين آه و فغان را زيب گردون مي كنند
گاه عريان گشته با زنجير ميكوبند پشتگه كفن پوشيده ، فرق خويش پرخون مي كنند
گه به ياد تشنه كامان زمين كربلاجويبار ديده را از گريه جيحون مي كنند
وز دروغ كهنه ي « يا لیتنا كنّا معك»شاه دين را كوك و زينب را جگرخون مي كنند
خادم شمر كنوني گشته، وانگه ناله هابا دو صد لعنت ز دست شمر ملعون مي كنند
بر “يزيد” زنده ميگويند هر دم، صد مجيزپس شماتت بر يزيد مرده ی دون مي كنند
پيش ايشان صد عبيدالله سر پا، وين گروهناله از دست “عبيدالله مدفون” مي كنند
حق گواه است، ار محمد زنده گردد ورعليهر دو را تسليم نوّاب همايون مي كنند
آيد از دروازه ی شمران اگر روزي حسين،شامش از دروازه ی دولاب بيرون مي كنند
حضرت عباس اگر آيد پی يك جرعه آب،مشك او را در دم دروازه وارون مي كنند
گر علي اصغر بيايد بر در دكانشاندرد و پول آن طفل را يك پول مغبون مي كنند
ور علي اكبر بخواهد ياري از اين كوفيان،روز پنهان گشته، شب بر وي شبيخون مي كنند
لیک اگر زین ناکسان خانم بخواهد ابن سعدخانم ار پیدا نشد، دعوت ز خاتون میکنند
گر يزيد مقتدر پا بر سر ايشان نهد،خاك پايش را به آب ديده معجون مي كنند
سندی شاهک بر زهادشان پیغمبر استهی نشسته لعن بر هارون و مامون میکنند
خود اسيرانند در بند جفاي ظالمان،بر اسيران عرب اين نوحه ها چون مي كنند؟
تا خرند اين قوم، رندان خرسواري مي كنندوين خران در زير ايشان آه و زاری مي كنند
ساقه نیلوفری ، سبز به اندام من
قصه تنهائی ات ، آبی دریای من
محو به یال خیال ، غرق پریشانیم
موج وغم ساحلم ، یاد تو آرام من
جان دلم جان من ، عشوه گرو سر کشم
بوسه بزن بر تنم ، تشنه یک بوسه ام
من که پناه توام ، تکیه بزن بر تنم
گرم ، پر از عاطفه شهوت مردانه ام
مست شوم ، مست مست
مست سمانه منم ، سینه به آتش بزن
روزگاری که در آن :
حرمت عشق شکستن نیکوست
شکسته
ساقه گل
گسسته
ریشه آب
میان تاریکی
شعور شعله در ما نیست
سلام پنجره
کلام یک لبخند
نسیم تازه
بروی شبنم نیست
برهنه می گویم
زبان ترسی نیست
خدا خدا چه میگویی
در این دیار نا پاکی
نیزه ئی به جان جهان ست
که آواز خدا هم زخمی ست
گریه کن
با زبان گویای سکوت
که قامت بلند کلام
در اعماق چشمان اندوه
به قطره یی که نفس می زند
درون صدف
یک چشمه از درون دل است
که دیگر مجال ماندن نمی دهد
----------------------------------
توفان گریه است
گلویم
کجاست شانه تو
جانم ترا صدا کرده ست
در حفره های حنجره
بیا
که حس خیس باران
عشق است
من قانون ملامت سالیانم
شگرد ماندن و نرفتن و آموختنم
حرفهای سرد در ذهن زمستانم
بوی تلخ دوست داشتن
حقارت ثانیه ها برای زیستنم
صدای خرد شدن و گذشت زمان
اعتدال همگونی مرام
برای کاشفان ملامت
طرح بلوغ از تخدیریک عمرم
من تنفس یک زندگی
پیری زود رسی در انتشار لحظه های تعبیرم
اتمام نوشته های خط خورده
خط کشیده به دنبال هیچ کس ام
بی حوصله
با هر آنچه گفتنی است به نام عشق
من تعقیب دردناک یاس ام
آری
من زمان آمدنم
حتی اعتراف مرگ تنم
خلعت کثیر بی ارزش
در برابر تو که هرگز نداشته ام
من یک گناه بزرگم
تشریح فاجعه یک عشقم
عشقی که تسلیم خیانتی می شود
که ارتکاب آن خبر آسمانی ترین وعده ها را دارد
من میرندگی همیشه قبل از شجاعتم
نمی دانم ، براستی هیچ نمیدانم
من خود را چرا اینگونه ورق می زنم
من سکوت کرخت واژه
پاک از آلودگی عشق
فقط کلام دوست داشتنم
برای دادن
و نه پذیرش
قصاص هرزگی خاطره ها
ته مانده اسارت تاریخم
من آخرین کلامم
کلامی که سکوت در آن صدای شکستن نمی دهد
و درهزارمین بارهم این بارگی شکستنم
من یک سکوتم
تا تو هیچ وقت نتوانی
وتو هیچ وقت ندانی
با طلسم کور این قهرمانی
سهم چشمان ترا هم من گریسته ام
سهم من از زندگی
تنها حضور سنگینی است
که در شکل های وارونه جهان زیسته است
و گشودن دریچه ایی
که با آن بسته می شوم .
محدوده ما یک کنج ابریست
پر از علامت سوال
که در حقارت ثانیه ها زیسته ایم
بالبخند
اما ! نمیدانیم
این چهره گشاده ما را چه کسی خواهد گریست .
آری
فراموش شدن آسان است
اما !
فراموش کردن سخت
حتی نا ممکن
زیرا که چیزی نمی ماند که خودت را بشناسی .
همچون ستاره ایی به چشم صبح
یا شبنمی سپیده دمان آفتاب
ای خواستنی تر از پاسخ
وقتی تو پرسشی چه نیازی جواب را
هنوز من
تمام من بودنم را
می توانم
در یک نامه خلاصه کنم
و تو
می توانی
هنوز هم
هیکل مچاله شده مرا
در هم پیچیده
متلاشی کنی .
توافکارخود راخلق میکنی . افکارت خواست های تورا تحقق میبخشند . خواست های تو واقعیت تورا بوجود میاورند.
( وین دایر )
جنگیدن با دشمنی که از او نفرت داری آسان است،
سخت،
جنگ با آنانی است که دوستشان داری.
اینجاست که شجاعت معنا مییابد.
