تبليغاتX
رویش
به دل انبوه خواهش هاست ، می دانم که میدانی

بگذار

برای تو بنویسم

شعری از جنس عشق –

بخوانم

بگذار فرصتی میان دو حرف باشم

شور کلام آخر!

شکسته بال تر از من کیست

بگذار

اسیر تو باشم .  

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 2 | لینک  | 

دیر گاهیست . . .

بر استوای دلهامان

خوشه های خورشید عشق

            عمود

                        نمی تاید

و نگاهمان

در ملتقای خیال

عطش پرواز بلندمان را

غمگنانه می نگرد .

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 22 | لینک  | 

من منتظر هستم

منتظر کسی

که اصلا به فکر آمدن نیست .

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 21 | لینک 

راز سکوت ترا می دانم

که از چشمهای معصومت سرازیر می شود  

تابلو هایی که پاک می شوند . . .

نوشته هایی که پاره می شوند . . .

قلبهایی که شکسته می شوند . . .

غرورت را . . .

قلبت را . . .

حرفت را . . .

اینها

تثلیث درد آوری است

از پنجره قلبت

که در معنای نگاهت نهفته است

که به رساترین عشقها گشوده می شود

ایا زیباتر از چشمهات وجود دارد ؟  

هر چند اینان

بر ما نخواهند گریست  

آما چه می توان کرد ؟

فقط عاشقانه  

بگو

همه چیز را بگو . . .

با سکوت  . . .

هر گز عشق را به زنجیر

و ایمان را به تقدیر

نخواهیم فروخت

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 22 | لینک  | 

از دست رفته ایی

می دانم

همسایه سکوت صنوبری

می دانم

نقاش نیستم تا چهره از خیال تو بر دارم

دلی شکسته ای

شکسته دلی می دانم

در گوشه های زخم دلم

ایستاده ای

می دانم

سرشت ظلمت ویرانیم

                   ساخته ای

                   می دانم

آندمی که با من نیستی

مثل میل چشمه در رگان من شناوری

                   می دانی !!

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 17 | لینک  | 

دل می برد دلجویم  با پیچ و تاب مویش

صد سلسله حیرانم  دل داه چون مجنونم

گم گشته عقل عالم  در مانده لامکانم

عریان چرا نگویم گویا که من عریانم

مضمون یک رباعی  مستی نوای هر دم

یک ضربه از مضرابم یک قطره از کلامم

می خواهمت من امشب ساعات اضطرابم

در عمق این سیاهی دل داده آفتابم

هر دم در التهابم هر دم به انتظارم

تا صبح ناشکفته هم ریشه سکوتم

یک چهره از خیالت در گوشه های حرفم

پنهان نمی توان کرد درلا به لای ذهنم

دل می برد دل داده از دست داده ام من

دل داده رفته ایی تو از دست رفته ام من  

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 23 | لینک  | 

 

در محرّم ، اهل ري خود را دگرگون مي كنند

از زمين آه و فغان را زيب گردون مي كنند
گاه عريان گشته با زنجير ميكوبند پشت

گه كفن پوشيده ، فرق خويش پرخون مي كنند
گه به ياد تشنه كامان زمين كربلا

جويبار ديده را از گريه جيحون مي كنند
وز دروغ كهنه ي « يا لیتنا كنّا معك»

شاه دين را كوك و زينب را جگرخون مي كنند

خادم شمر كنوني گشته، وانگه ناله ها

با دو صد لعنت ز دست شمر ملعون مي كنند
بر “يزيد” زنده ميگويند هر دم، صد مجيز

پس شماتت بر يزيد مرده ی دون مي كنند
پيش ايشان صد عبيدالله سر پا، وين گروه

ناله از دست “عبيدالله مدفون” مي كنند

حق گواه است، ار محمد زنده گردد ورعلي

هر دو را تسليم نوّاب همايون مي كنند
آيد از دروازه ی شمران اگر روزي حسين،

شامش از دروازه ی دولاب بيرون مي كنند
حضرت عباس اگر آيد پی يك جرعه آب،

مشك او را در دم دروازه وارون مي كنند
گر علي اصغر بيايد بر در دكانشان

درد و پول آن طفل را يك پول مغبون مي كنند
ور علي اكبر بخواهد ياري از اين كوفيان،

روز پنهان گشته، شب بر وي شبيخون مي كنند

لیک اگر زین ناکسان خانم بخواهد ابن سعد

خانم ار پیدا نشد، دعوت ز خاتون میکنند
گر يزيد مقتدر پا بر سر ايشان نهد،

خاك پايش را به آب ديده معجون مي كنند
سندی شاهک بر زهادشان پیغمبر است

هی نشسته لعن بر هارون و مامون میکنند
خود اسيرانند در بند جفاي ظالمان،

بر اسيران عرب اين نوحه ها چون مي كنند؟

تا خرند اين قوم، رندان خرسواري مي كنند

وين خران در زير ايشان آه و زاری مي كنند

 

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 0 | لینک