بگذار
برای تو بنویسم
شعری از جنس عشق –
بخوانم
بگذار فرصتی میان دو حرف باشم
شور کلام آخر!
شکسته بال تر از من کیست
بگذار
اسیر تو باشم .
دیر گاهیست . . .
بر استوای دلهامان
خوشه های خورشید عشق
عمود
نمی تاید
و نگاهمان
در ملتقای خیال
عطش پرواز بلندمان را
غمگنانه می نگرد .
من منتظر هستم
منتظر کسی
که اصلا به فکر آمدن نیست .
راز سکوت ترا می دانم
که از چشمهای معصومت سرازیر می شود
تابلو هایی که پاک می شوند . . .
نوشته هایی که پاره می شوند . . .
قلبهایی که شکسته می شوند . . .
غرورت را . . .
قلبت را . . .
حرفت را . . .
اینها
تثلیث درد آوری است
از پنجره قلبت
که در معنای نگاهت نهفته است
که به رساترین عشقها گشوده می شود
ایا زیباتر از چشمهات وجود دارد ؟
هر چند اینان
بر ما نخواهند گریست
آما چه می توان کرد ؟
فقط عاشقانه
بگو
همه چیز را بگو . . .
با سکوت . . .
هر گز عشق را به زنجیر
و ایمان را به تقدیر
نخواهیم فروخت
از دست رفته ایی
می دانم
همسایه سکوت صنوبری
می دانم
نقاش نیستم تا چهره از خیال تو بر دارم
دلی شکسته ای
شکسته دلی می دانم
در گوشه های زخم دلم
ایستاده ای
می دانم
سرشت ظلمت ویرانیم
ساخته ای
می دانم
آندمی که با من نیستی
مثل میل چشمه در رگان من شناوری
می دانی !!
دل می برد دلجویم با پیچ و تاب مویش
صد سلسله حیرانم دل داه چون مجنونم
گم گشته عقل عالم در مانده لامکانم
عریان چرا نگویم گویا که من عریانم
مضمون یک رباعی مستی نوای هر دم
یک ضربه از مضرابم یک قطره از کلامم
می خواهمت من امشب ساعات اضطرابم
در عمق این سیاهی دل داده آفتابم
هر دم در التهابم هر دم به انتظارم
تا صبح ناشکفته هم ریشه سکوتم
یک چهره از خیالت در گوشه های حرفم
پنهان نمی توان کرد درلا به لای ذهنم
دل می برد دل داده از دست داده ام من
دل داده رفته ایی تو از دست رفته ام من
در محرّم ، اهل ري خود را دگرگون مي كنند
از زمين آه و فغان را زيب گردون مي كنند
گاه عريان گشته با زنجير ميكوبند پشتگه كفن پوشيده ، فرق خويش پرخون مي كنند
گه به ياد تشنه كامان زمين كربلاجويبار ديده را از گريه جيحون مي كنند
وز دروغ كهنه ي « يا لیتنا كنّا معك»شاه دين را كوك و زينب را جگرخون مي كنند
خادم شمر كنوني گشته، وانگه ناله هابا دو صد لعنت ز دست شمر ملعون مي كنند
بر “يزيد” زنده ميگويند هر دم، صد مجيزپس شماتت بر يزيد مرده ی دون مي كنند
پيش ايشان صد عبيدالله سر پا، وين گروهناله از دست “عبيدالله مدفون” مي كنند
حق گواه است، ار محمد زنده گردد ورعليهر دو را تسليم نوّاب همايون مي كنند
آيد از دروازه ی شمران اگر روزي حسين،شامش از دروازه ی دولاب بيرون مي كنند
حضرت عباس اگر آيد پی يك جرعه آب،مشك او را در دم دروازه وارون مي كنند
گر علي اصغر بيايد بر در دكانشاندرد و پول آن طفل را يك پول مغبون مي كنند
ور علي اكبر بخواهد ياري از اين كوفيان،روز پنهان گشته، شب بر وي شبيخون مي كنند
لیک اگر زین ناکسان خانم بخواهد ابن سعدخانم ار پیدا نشد، دعوت ز خاتون میکنند
گر يزيد مقتدر پا بر سر ايشان نهد،خاك پايش را به آب ديده معجون مي كنند
سندی شاهک بر زهادشان پیغمبر استهی نشسته لعن بر هارون و مامون میکنند
خود اسيرانند در بند جفاي ظالمان،بر اسيران عرب اين نوحه ها چون مي كنند؟
تا خرند اين قوم، رندان خرسواري مي كنندوين خران در زير ايشان آه و زاری مي كنند
