تبليغاتX
رویش
به دل انبوه خواهش هاست ، می دانم که میدانی

سوار بر قایق برگ

در هاله شبرنگ مهتاب  و خواب

دلپذیر تر از عشق

با تن عریان آب می آمیزم .

در فضای عاطفه  

وقتی چشمها

            اعتراف کوچکی است

از دوست داشتن

و حنجره سکوت ، مهجور

قلبم را می نویسم  

در ژرفای احساس ،

همچون دایره موجهای آب

. . . تا ساحل ابدیت

آرامش . . .

             آرامش . . .  

           ********

خیالها ،

        رویا هایم ،

آتشین ، در نهاد تنم

پایمردِ ماندن است ،

ای نهفتة پیدا  

تو در جنبش کدام حرف

کدامین واژه

در میانِ زمانهای پاره پاره شده

گرفتارِ بند بند وجودم شد ی

که از منتهای گلویم عبور می کنی ،

عمیق و صریح

                 در زلال چشمانم رها می شوی

و این چنین

دوستت دارم .

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 0 | لینک  | 

با افول خوشبختی

میان آفتاب

           تا

عاقبت

زندگی

یک جاده دراز و بلند

برای  عابران

           در جامه ای

به رنگ سر انجام

کور آمده

در گور رفتن است  !

چگونه هنوز زنده ایم ؟

بودن یا نبودن

           مسئله این است .

وقتی بودن

          از دلیل تهی شود

در گور رفتن دلیل بد بختی ست  .

 

         سعید . . . خرداد  86     

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 0 | لینک  | 

ابدیتی برای چشمانم افراشته ای

که با زندگیم آمیخته است

شعر، اسرار لحظه های من است

                        آری  نازنین

دریا حسود می شود

از صلابت چشمان تو

که کوه فرو می ریزد

به جنبش  اشتیاق ،

                     از دیدار

زبان آذرخش را ،  بیشه های سبز می فهمند

و سوزناکی نی را

خیال نازک نیزارها ،

نجوای ما را مزرعه ای ست

با سرود گندم زاران

به رغم عشق . . .

               در بلندای بسیط آرزوها ،  

قلبم را در کاسه ایی بلورین نهاده ام .

پایکوبا ن

در من حلول کن

با انبوهی از صبح

تا به عبور به پیوندیم .

                 آری . . .

با سری سربلند

حضور محض خودرا

سر به آسمان می سایم

بی تکلف و تکرار

همه جا هستم

و هر کجا نبودم 

آنجا را ورق بزن

اما دست از من بر ندار 

                   هر گز ،

تجربه شگفت انگیز عشق را فراموش نکن

که با زنگوله های زندگی

در یقین ما نهفته است .

                                         رویش                    ( سعید رحیم زاده )

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 23 | لینک  | 

دهانم

لذت حضور ترا چشيد

و آرزو هايم

از بلنداي محال گريخت ،

زمزمه درختان

با ملايمت خنك

ازتخيل پنجره گذشت

و درياچه - ش -

در آغوش صميمي تو غرق شد

با تو ‏،

از شانه هاي خاكستري صبح بالا آمدم

و صبور وسربلند

دل به آفتاب سپردم

با خاطره هاي زيبا

با تجربه هاي خوب زندگي

سلام بر تو

سلام برآناني

كه در پنهان خويش

بهاري براي شكفتن دارند

. . .

وقتي كه رفتي ،

در خاطرات من

حسي دگر شكفت

در انتهاي سبز

نيلوفرانه گل

دل داده آسمان

در من درنگ كرد

با چشم مهربان

با ياد باز گشت

سوي نسيم محض

من مثل روشني

گسترده مي شوم

گسترده مي شوم .

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 21 | لینک  | 

فرياد . . .

از سكوت بر مي خيزد

عشق . . .

از قلبهاي شكفته

آفتاب . . .

از انزواي تبعيد

رنج . . .

از سكوت

عشق

و آفتاب

آنگاه كه رنج مي آيد

فقط ميتواني به تعبير بهار بنشيني

تا فصلي ديگر !

تنها ميتوان بذر عشق را به خاك ريخت .

گويي . . .

صد نكته اي

در يك سخن پيچيده

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 17 | لینک  | 

در فضای جمجمه

خاطره ای گریز پا

از تصور نورانی دوچشمم 

به دالان سیاه

پناه می آورد  

در آ رامش غفلت بار

روی پرده ای از پلکهایم

تصویر زنی بود که در رویا هایم زندگی می کرد .  

پنجره ای برای پرواز گشوده شد

تا چشم انداز روشن اینه ها را بنگرم

دستی برای نوازش

دستی برای تمام دستها

آغوشی گرم برای زندگی

درهلهله دلنشین ترانه ها  

                         اما

پیش از انکه پلکهایم بر خیزد 

حقیقت تاریک در چشم من فرو رفت

در پس پلکهای بسته حتی

مفهوم دریچه سعادت

( ...

     ...

        ... )

            حال

بیم دارم

نجواهای سوگناک دلم

مانند امتداد لاجرم سر نوشت

به سکوت کشدا ردرتالاب ذهنم مبدل شود .

                 آری

حقیقت ساده است

چنان که سوختن

برای پروانه

افسوس  که من

در حسرت سیب کال

دندان فرو مانده ام !

اما،  در پرچین چشمانم

ابدیتی است

که زنگوله های شعر و زندگی را در هم آمیخته است .                         

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 0 | لینک  | 

سلام

قدمت به روی چشم

چشم روشن ،

دل شادم کردی .

 

سر خوش ایستاده ام از خاک دلم میجویم

پای بگذار به خاک افتادم

به هوا خواهی دیدارچنین  بیتابم .

 

من چنانم که بهار

تو همه بارانی

به خدا میرسم از خاک ،

اگردل به دلم بسپاری .

 

وطن من آری

سینه درسینۀ کوه

با فضایی که به دروازه نور   

چشم تا بگشایی

وسعتی هست وسیع

و درختان همه جا

به صفای دل خود سبز شدند .

 

وطن من دریاست

آسمانم آبیست

سبز تر از جنگل

تو به مهمانی دل می ایی .

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 0 | لینک  | 

بهای هیچ گوری ، به شرافت بالشی که هر شب از اشکهایم تر می شود افزونتر نمی شود  !

و گرمای بی دریغ گلهای مخملی بالشم  که اندامش را بر بازوانم هبه کرده ا ست از لطافت یک زن کمتر نیست  !

یاد گرفته ام هر شب زیر شاخه ایی از گلهایش اشک بریزم  .

گویا این درد تنهایی ، قلب تپنده ای از شعر در لکنت زبانم شده است .

کسی حتی سوگمندانه پرسه ای کوتاه بر اندامم نمی برد .

عاشقانه به مرگ می اندیشم !

و در این سرانجام

فقط شبهایم را دردمندانه با شعری بلند به خوابی گوارا بدل میکنم .

دارم به تجربه ناگزیر زیستن بد گمان می شوم

فردا هم خاطره خیس بالشم را صمیمی باقی خواهم ماند .    

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 4 | لینک  | 

از شكست تا سكون

بي امان

عمر لحظه اي است

تا به آخر آمدن

من چه بي امان

ازسكون گريزانم ،

وشكست حقيقتي ست كه پذيرفته ام

بي آنكه تسليم شوم .

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 17 | لینک 

 

صبح ، آغوش می گشایم

با واپسین شراره های وجودم

به آب

خاک

و آینه

تقدیر، در تپشهای خورشید

تا پویایی سبز

اینسان زندگی میکنم

چنان که هیچ گاه

برای نفس کشیدن

فکر نکرده باشم

انسان گونه زیستنم

در حجت خدایی انسان

آبادی زمین را بر دوش کشیدن است

من که عشق را

من که دوست داشتن را

من که آرزو هایم  را

در تو پنهان کرده ام

امروز هم در تو خوشبختم

من خدا را شکر می کنم

با خیالی به وسعت رَستن

مثل یک ذره بی نهایت

از زندگی لذت میبرم . 

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 0 | لینک  | 

 بر آنم

آنقدر بر اندازت کنم

تا از آینه وجودت

بر مردمک چشمان تو مشرف شوم

(من خدا را شکر میکنم که من را خلق کرد تا از زندگی لذت ببرم)

خداوند یاریم دهد تا در پست بعدی مضمونی در همین متن  شعر داشته باشم

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 0 | لینک 

تشکر میکنم از دوست خوبم ثریا به خاطردعوتم به بازی آرزو ها                                              

..............

یاد کلام زیبایی از ( دومینگوس سابینو ) افتادم

 

همه چیز همیشه تبدیل به خیر می شود . اگر اوضاع خوب پیش نمی رود ، به این دلیل است که شما هنوز به هدفتان نرسیده اید .

 

1 – آرزو دارم بیاموزم  خدا را به خاطر خدا بپرستم .

 

2- آرزو دارم فرزندانم و همه جوانان را ، پر شوراز عشق و طراوت و خوش بختی ببینم .

 

3- آرزو دارم یک قهرمان باشم و یک انسان ، نه از راه اندیشه یا زور بلکه به خاطر قلب بزرگ ،  شعوراحساس ،   نیرو و عناصر متکی درونم .

 

4- آرزو دارم فقط دوستم بدارند همانطور که دوست میدارم و همیشه عشق سر آغاز هر چیزی برایم  باشد که بزرگ است .

 

5- آرزو دارم همیشه تا آخرین دم زندگی محتاج هیچ مخلوقی جز خالقم نباشم .

 

با امید به موفقیت همه عزیزان و دوستان .

 

 دوست عزیز و دوستان باید مرا  ببخشند که خلاف عهد کسی را به بازی آرزوها  نمی توانم دعوت کنم . پذیرش آن در مقام شخص خودم تنها به  دلیل رعایت ادب به دعوت دوست عزیز ثریا بود .

 

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 2 | لینک  |