تبليغاتX
رویش
به دل انبوه خواهش هاست ، می دانم که میدانی

گاه دیدن تو

با شقا وت باران

از تاراج شکوفه ها

تا شکفتن گلدانهای سیب !

بستری سبز به سینه کویرپیوند نهاده ام

سرشار ازطراوت و عشق

از دشت تا به دشت

درآغوش  تو 

رستگارترینم

اینک ستاره ایی

که آسمان من نشسته ایی 

سیمای ماه را بگو ی

گهواره ام کجاست !

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 22 | لینک  | 

مرا با تو وصلتی است

           که این چنین فضا ، آبستن فردا شده است .

از  همین امروز

          دلم برای تو که فردا خواهم دید تنگ شده است .

ترا باید مثل ترانه بشنوم

تو در دل منی

تو در عشق منی

بی تو

سکوت در خواب

پنجره در تاریکی

و هوا دلهره را می چشد .

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 0 | لینک 

اندوه

همچون غروبی دلگیر

مرا تنگ در آغوش گرفته است ،

با این همه  

بال گشوده ام

پرواز نه

گریزگاهی می گردم

از فضایی که بیرحمانه تهی ست .

دست گشوده ام

تا نجوای انگشتان تو را

در حظور مانوس دستهای خود بجویم . 

و از دریچه روشنایی

غیرت مردانه را در شرم زنانه در آمیزم  .

عجیب دلم هوای  تو کرده است ،

دریغا

یاس معصومانه تو

در برابر این آغوش

شعری نسروده است .

آه ای عشق  ای عشق

این تویی که در پرده شک

میان بود و نبود

نهان شده ایی

در دور دستهای نومیدی

من امید دارم  .

               آه ای  پرنده در قفس هشدار

               فردای رهایی تنها عشق می ماند  

              حال  در سینه من چه میکنی

              من که تجارت ادمی را ننگ شمرده ام

              من که ائین این مردمان را از دست نهاده ام !

              ایا برای تو راهی برای رهایی نیست

              بمیر که بی رهایی مردن نیز رهایی است .

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 15 | لینک  | 

عاشقا نه ترین نغمه  را

                 دوباره می خوانم

                           ( به نام گل سرخ )

      حدیث عشق را

              بدان زبان که تو می دانی  .

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 22 | لینک 

سرنوشت من همین است

تا در نهفت خویش

آتش به پای بوته گلها نهان کنم .  

باور کن ،

          سالهاست

زندگی در تلخی ومسلخ ،

این چنین پایمرد ماندن شده است .

ارزو های به جا مانده ام ،

خیالها ،

        رویا هایم

باد شده است .

در پنجه ام شکست باران

ابری نشسته بر دلم ،

باران دیده ام نگفتنی ست .

 

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 22 | لینک  | 

ديريست

من دليل باور هاي خود را آزموده ام

هان

اي زمين براي چه گرد هستي !!

 

با تو

در گذشت هيچ زماني نمي افتم

حتي افتادن يك پلك

در آستانه تاريكي ،

در دل شب .

چشمهايت را خواهم بوسيد

فراتر

به هواي شبي از مهتاب

خواهم باريد .

ترا

تجربه ميكنم

افكارم ، انديشه ترا مي بوسد

مغرور من !

ميخواهمت ، تا فرو بيافتم .

نظرات خود را در پست پایین ( پست دیدار ) میتوانید بنویسید

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 15 | لینک 

(( عشق تنها در سینه کسی است که دوست دارد نه آن کس که دوستش دارند ))

 

به خاطر آن قلب مهربانت ،

با آب

با آئینه آمدم ،

با وصلت نور

در بود

در نبود .

سیما ی تو آفتاب روشن  

در سینه من  صدای زمین بود

دلتنگ می تپید

فواره ایی

قوس قزح میان زمین و آسمان

در آفتاب روشن  عشق  

دانه های ریز باران بارور می گشت

از خاک  تا به اسمان  

تشنگی گل داد .

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 22 | لینک 

گفتم

دل تنگم

بر آسمان نشسته  و می بارد

گفتی

مرا از ابر بیاویز

تا خوانده ترین قصه زمان باشم

گفتم

با من کسی

افسانه شکفتن و رگبار نگفت

یک آسمان

بیگانگی به سینه نهان دارم

گفتی  

از لحظه لحظه ظلمت

از تیرگی

من از تابش خورشید

گلایه دارم

گفتم

دیدار را

سعادتی است با تو

اینک

هر لحظه پیغام میدهم  به انتظار .

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 0 | لینک  | 

انتظار

پشت انتظار

وراي ايينه

نگاه ايستاده من ،

تبسم شيرين فردا را

تجربه مي كند .

يكي از همين روزهاي سرد با تو آشنا شدم صداي تو از شعر زيباتر بود و خنده هايت تمامي يك خواستن را تجربه ميكرد ، همين حضور تو از سرم زيادي است گفتم ديگر نمي نويسم ، شعر نمي گويم ، و دمي سكوت حاكم شد ، و تو سراسر فضا را به جاي من پر كردي . چه زيبا بودي . . .

گمان ميكنم اشتباه كرده ام اشتباه در اجتناب از نوشتن . حس ميكنم ازنظر احساس در مقابل تو اكنون به سه چيز وابسته شده ا م به ، منطق ، به دل ، وبه شهوت ، شايد زماني تنها منطق و دل بود كه هدايتم ميكرد اما اكنون . . . بايد بنويسم .

نميخواهم هيچ نكته ايي در بين ما فراموش شود ، گويي براي رسيدن به تو با يد از خودم بگذرم حال آنكه حتي خودرا هم نيافته ، چيزي مانند من در تو جستجو ميكنم .

وقتي نمي نويسم گويي از خدا دور مي شوم اگر بنويسم ميگويند از خدا دورم ! من اكنون ميدانم نه از خدا دورم و نه به او نزديك من از خودم دور شده ام .

ترسيم سخت بودن و مغاك ميان زندگي و حقيقت خدا روحي را ميطلبد كه تنها از شور عشق به انسان وايمان به حقيقت بر مي ايد و اينك من بيشتر از هر چيز نياز دارم كه بگذارم چيز هايي كه بايد رخ بدهند اتفاق افتند . گويي دروازه اين قلب تنها به دستان تو است كه باز مي شود .

اكنون به سايه ايي از انچه ميخواهيم دست يافته ايم . حقيقتي لذت بخش كه رويا هايمان را تحقق مي بخشد . واقعيت همان است كه رخ خواهد داد .

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 21 | لینک  | 

کافیست تنها به یک قانون توجه کنی -صداقت - و همه چیز دقیقا همچون یک رویا خواهد بود
نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 17 | لینک 

ايمان

اميد

محبت

اين سه  مي ماند

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 19 | لینک  | 

 

احتمال تا چند روز دیگر این وبلاگ را ببندم و به نوشتن شعر و متن خاتمه بدهم . مدتی با شما بودم نمیدانم باز میتوان باشم یا نه

در این مدت هر چند هیچ چیز تغیر نکرد  اما امروز شاید  آنچه نداشتم را  دارم .  زمانی می نوشتم امروز تجربه میکنم  .

 

متن شوکران از نوشته های چند سال پیش برداشته شده تجدید خاطره ایی است برای من .

 

                                          شوکران

کجا باید باشم  زمانی که نیستی . کجایی زمانی که نیستم ما  در پناه هم یک اوج هستیم مرا هیچ وقت تنها نگذار .

غمی است اکنون دوری تو دردی است نبودنت وقتی نیستی دیگر برای که بنویسم ای کاش مرگ را میتوانستم تنها یک بار  تجربه کنم و تولد را هزار بار .

اینک در تنهایی خود  همچون آبشاری فرو رفته در گرداب به دور آشیانه تنم می چرخم . در پی آتش وجودم زندگی را بازیچه توهمات بیهوده  کرده ام  . آه که چه بیمناک چشمانم را بسته ام و کودکانه در ولنگار احساسم ارزو هایم را به شتاب در تلاطم افکار سپرده ام . هیچ محیطی با پیام ناقوس بیداری آونگ افکارم را از  دگم نگاه شیدایی پوچ و مایوسم نمی رباید .

من گم شده ام . و اکنون حسرت روزهایی که نداشتم را می برم . چیزی گم شده است ورای انچه که دارم و نداشتم . های آدمها مرا می بینید ؟ شما که آنقدر سر بزیرید که افتاب را به سایه خود اندازه میگیرید کاش چنین می شد که هر کس قلبش را بروی کاسه دستانش میگذاشت و روحش را بر پیشانی خود ای کاش چشمانمان حدس نمیزد و گوشهایمان خود را نمیشنید ای کاش میتوانستم گریه هایم را بنویسم و خنده های نداشته ام  را نقاشی کنم کاش میدانستی این احساس تنها قافیه هایش نگاه خسته یک مرد است که بی پایان تکرار می شود .

این جان شیفته که روحش را بسان اسکندر در دستان تاییس زندگی باخته در پی تولدی دوباره

به زندگی ایا باز خواهد گشت !

کجاست روح قرین من تا هوس دیدارش کلام را چنان سیل اسا الهام بخشد که پایانی در بیان نباشد ونه هجمی برای نوشتن  کلامی  از بی نهایت عشق تا روز موعود .

خداوندا بی شک تو ادراک درست مرا در پذیرش حقیقت هستی خویش اگاهی میدانم که جریان این بستر عظیم زندگی بی شک جز تو را راهی نیست این رود در جریان است و دریا در بستر عمیق خود گستاخ پذیرش . . .

 

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 22 | لینک 

من باد را

        در لحظه های زمزمه می خواهم

طوفان مرا

       در هم شکسته است .

می خواهم کلمه های مهر بین دو نگاه ما ابدی شود این حسی است که دارم برای همین قسمت نظر خواهی ها را بستم .

یک عشق

یک ستاره

سهم تلاش من بود 

در ظلمت گذشته

یک حرف

یک نگاه است

بین دو دیده ما

مهر است عاشقانه

باران لحظه هایم

چون دانه های روشن

ارزانی تن تو

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 22 | لینک