تبليغاتX
رویش
به دل انبوه خواهش هاست ، می دانم که میدانی

مرا

به جرعه لبخندی

میان این همه تاریکی

مهمان می کنی ؟

+ نوشته شده در  89/06/07ساعت 22  توسط سعید رحیم زاده  

مطلبی در یک وبلاگها که متاسفانه فیلتر نیز شده دیدم که برای دسترسی بهتر سعی کردم رسم چند ساله را بشکنم و بر عکس متداول وبلاگ رویش از نوشته این نویسنده چیره دست خانم شادی اریا وند در این پست استفاده کنم . برای مراجعه و  دیدن مطالب این نویسنده آدرس وبلاگ را در اختیار میگذارم تا هم به منبع نوشته اشاره کرده باشم  و هم برای دسترسی بیشتر شما بتوانید به آن مراجعه کنید .

http://jahanezan.wordpress.com/2010/08/26/thmin-122/

 

فاحشه دعایم کن!
شادی آریاوند
به خدای من دست نزنید!
من بارها قبله ام را عوض کرده ام و هر بار با شک. اما این بار یقین کردم که خدای من در توست. در توئی که تن می فروشی. حماسی اش نمی کنم، نه برای لقمه نانی از بهر سیر کردن جوجه های دهان گشادِ چشم درراهت، که شاید برای چکمه ای، زیوری یا عطری که حسرتش مستت می کند. خواسته ای که دور بود برای تو و به آن ها آنقدر نزدیک که از داشتن تمام نداشته های تو از خود به خودکشی می رسیدند.
اما مردن آسان است، مگرنه؟
زندگی کردن با این تن، با این جنازۀ زیبا که هر روز بَزَکش می کنی و به مصاف زندگی می فرستی، سنگین تر است. پشت صحنۀ این فیلم زندگی چیست؟ که من نمی دانم و در بهت خندۀ تو، مانده ام که هنوز می خندی.
من نمی دانم، نمی دانم، نمی دانم به جِدّ نمی دانم که فرق کلیه فروختنِ با افتخار برای جهیزیۀ دخترکی که در نهایت از فقر سر بزیر است، با تن فروختن چیست؟ مگر دادوستد سنتی به غیر این دارد که ما از شقیقه های لکاته غیرت شرّه می کنیم؟ مرا درک نمی کنید که او را درک کردم که راست می گوئید.
من زن های زیادی را می شناسم که در آستانۀ فصل سرد، که نه در میانۀ برف زمستان که طره های سیاه جوانی شان را برف پوشانده، اما هنوز نمی دانند رضایت در خاطرۀ ازدواج یعنی چه؟ و من درک می کنم تو را که قبل از اینکه دیرشود، سرنوشت می نویسی از سر برای خودت، تو چه می شناسی کرسلِوف شاعر روسی که به یقین باور داشت روایت “همرهی شرط است اندرکارها” ماهی و قو و خرچنگی گردونه ای را می کشیدند و هر یک به مقتضای طبیعت خویش به سوئی و گردونه همچنان پابرجا.
و تو خط می کشی و نقش می بندی و طنازی می کنی هر کدام به سوئی که شاید سرنوشت تو ازسر نوشته شود که نمی شود.
عزیز، تو در درون مقدس مآبانه جلوه نمی کنی که به باور خلق بتازی و اعتقاد حراج کنی. تو تنها در کار داد و ستد تن پاره ای که من نمی دانم فرق بین فروشنده و خریدار چیست؟ که در ارزش کرۀ زمین به جز چند مکانی در شبه قاره هند که فواحش مقدس اند، تنها کسی که پول می ستاند مجرم است و پلید.
سال های کودکی گذشت و من به نوجوانی رسیدم. در جوانی عقده باز کردم و از جامعه پرسیدم روسپی به چه هیبت است که من تاکنون روسپی ندیده ام. غافل از این که در این کلان شهر زادگاه من، قریب بیشتر آدم های در رفت و آمد، در محور نگاه من، یا خریدارند یا فروشنده و تنها اسم بعضی ها، فاحشه می شود اما من فاحش می بینم، دیگری هم پول می دهد.
خدایا!! چه جهنمی است این دنیا، به این خدا دیگر دست نزنید، دیگر جای دستی نمانده که تو هم در خط ایستاده ای. برو زاهد بر منبر فروختن شرافت، در همان منبر زهد خود که ما اینجا فقط جنازۀ بَزَک شده ای را چوب حراج زده ایم که تو، که او را فاحشه می خوانی تا ابد روحت پلید به دستمالی باور و اعتقاد بشریت می ماند. او این تن را جا می گذارد یا برای همیشه خاک می شود و سر از تخم دیگری بر می آورد یا به تشّرُف ملکوت می رسد که آن جا که نمی دانم کجاست، شاید دروغ سنج ها ریاکار نباشند.
به تو غبطه می خورم فاحشه، من تمام زندگیم در ممیزی ارزش ها گذشت، زیبا تنی داشتم مستعد پرواز که از خود دریغ کردم و مانده ام مبهوت تو که با چه شجاعتی برای چندرغاز پول توجیبی من که هر روز به طریقی حرامش می کنم چنان بر تن خود می تازی که من از خودم، از باکره گی دست نخورده ام چندشَم می شود. خدای من تو، به این جماعت که به نره گی خود می نازند بگو گناه از من نیست، گناه از ارزش های شماست که سال هاست از ترس باختن خود در برابر طنازی زیرکانۀ زنانه ای، او را قلم گرفته اید غافل از این که زنی که شب ها با او سربه یک سر می گذارید قبل از غروب آفتاب به همان شهوت گرفتار بوده که تو بودی. و تو رئیس خانه آخرین فردی هستی در عالم، که از این ماجرا خبردار می شوی. “به جهل مرکبی” و همسرت دوات شهوتش را در همان مرکب جهل تو می زند و حماقت بر در و دیوارمأمن امن خانۀ خیالی ات می نویسد.
...................

....................

....................
من که خود را پاکیزه و طاهر می دانستم. اما چنانکه زمان ثابت کرد فصل سردی فرارسیده و تن من دیگر تبدار نیست و از تب و تاب مهتاب و نجوا و عشق بازی افتاده.
دعایم کن فاحشه! من سُر خورده ام. در کلام مادربزرگم که هر روز به من می گفت: دخترکان شایسته، بلند نمی خندند و حسرت سیرخندیدن بلند در آغوش گرمی، چهره ای جدی و غیرزنانه به من داد. من در ادبیات وعلوم تاختم و تو در بسترهای زیادی مانور دادی.

کی می گوید من برنده شده ام؟
من زن به دینا آمده ام. انتخاب کردم که زن باشم و اینک از زن بودن هیچ نمی دانم. تنها افکاری هرزه در من پرسه می زنند که تو چه تاخت و تازی می کنی در بستر سرد مرد مغمومی که دین و دنیایش را یکجا فروخته و تو طاهر و سربلند از این نبرد بیرون می آئی که تنها تن را جلوه نمودی نه باور و اعتقاد عوام را.
اشتباه می کنم. به خدایم دست بزنید! لمس کنید ضدارزش را که ارزش های شما همان اندازه توهم و زائیده منفعت طلبی هوشمندانه مردان است و من صفحه را ورق زده ام و به خواندن روی دیگر زندگی مشغولم.

 

 

+ نوشته شده در  89/06/06ساعت 23  توسط سعید رحیم زاده  

 

ای که قصد هلاک من داری 

صبر  کن تا  ببینمت   نظری

+ نوشته شده در  89/06/03ساعت 22  توسط سعید رحیم زاده   | 

نگاه می کندم

مات .

صدا می زندم

سرد .

دو باره گم شده ام .

+ نوشته شده در  89/05/31ساعت 1  توسط سعید رحیم زاده   | 

چقدر سرد است

این زندگی

دیوارها

آدمها

          این تابوت

                   تابوت

                   تن من !

+ نوشته شده در  89/04/24ساعت 13  توسط سعید رحیم زاده   | 

وقتی تنها باشی دنیا یی برای تو و پیرامون توست  اما اگرکسی را دوستی داشتی

دنیایت را با او نصف کرده ایی                      ( داوینچی )

 

آری

دیریست

نبودنت را عادت کرده ام  

و آرزو های بر باد رفته  ام

در چشمهایم به شهادت رسیده اند

 

+ نوشته شده در  89/03/26ساعت 21  توسط سعید رحیم زاده   | 

روزی فرا خواهد رسید

روزی تیره و تار

و تا آخر دنیا طول خواهد کشید

          و آنگاه !!

شیطان فریاد بر خواهد آورد  :

                   آدم پیدا کنید . . .

                             سجده خواهم کرد .

+ نوشته شده در  89/02/26ساعت 23  توسط سعید رحیم زاده  

 

آئینه ایی در برابرت 

                    بگذار

                   شاید

وجدانت بودن مرا تصویب کند .  

+ نوشته شده در  89/02/24ساعت 1  توسط سعید رحیم زاده   | 

 

بازم نشسته تارمژه دردل نگاه کیست

روزم   سیاه  کرده  چشم   سیاه    کیست

دل    دادن  و  سخن   نشنیدن    گناه   من

دل  بردن و نگاه   نکردن   گناه    کیست

+ نوشته شده در  89/01/11ساعت 22  توسط سعید رحیم زاده  

حتی اگر

یک سایه از من

در نگاه تو می نشست

در می یافتی

چه دردناکانه زیسته ام .

 ای کاش

گوشهای تو

از پس دیوارهای بلند

این ناله های سرد

این فریاد های بی طنین را

          می شنید .

+ نوشته شده در  88/12/24ساعت 3  توسط سعید رحیم زاده