گم شده ام
کنار تو
و
از تو
سراغ تو را می گیرم .
لبریز می شوم که ببارم
تا چشم
تا چتر
تا خیا ل
از ابر های پراکنده
خیس می شوم .
تولد آفتاب
در برکه آرزو هایم
در قفای نیلوفری
که عشوه نور را به جان میخرد
اینجا حال و هوایی دارم که گره از پنجره گشوده است.
٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫
جایی هست ،
می دانم
هر چیزی را می توان گفت
میتوان قطره ای با ران بود
آئینه بود
و کلمه
و یک نگاه ساده
خیلی ساده
از نهایت سکوت
تا پژواک امید
با تمام آرزوهایم
برای تو
می گویم
من لب بسته ی احساس توام .
گفتاری از گاندی
من میتوانم خوب، بد، خائن، وفادار، فرشتهخو یا شیطان صفت باشم ،
من می توانم تو را دوست داشته یا ازتو متنفر باشم،
من میتوانم سکوت کنم، نادان و یا دانا باشم،
چرا که من یک انسانم، و اینها صفات انسانى است.
و تو هم به یاد داشته باش:من نباید چیزى باشم که تو میخواهى ، من را خودم از خودم ساختهام،
تو را دیگرى باید برایت بسازد و تو هم به یاد داشته باش
منى که من از خود ساختهام، آمال من است،
تویى که تو از من می سازى آرزوهایت و یا کمبودهایت هستند.
لیاقت انسانها کیفیت زندگى را تعیین میکند نه آرزوهایشان
و من متعهد نیستم که چیزى باشم که تو میخواهى
و تو هم میتوانى انتخاب کنى که من را میخواهى یا نه
ولى نمیتوانى انتخاب کنى که از من چه میخواهى.
میتوانى دوستم داشته باشى همین گونه که هستم، و من هم.
میتوانى از من متنفر باشى بىهیچ دلیلى و من هم ،
چرا که ما هر دو انسانیم.
این جهان مملو از انسانهاست ،
پس این جهان میتواند هر لحظه مالک احساسى جدید باشد.
تو نمیتوانى برایم به قضاوت بنشینى و حکمی صادر کنی و من هم،
قضاوت و صدور حکم بر عهده نیروى ماورایى خداوندگار است.
دوستانم مرا همین گونه پیدا می کنند و میستایند،
حسودان از من متنفرند ولى باز میستایند،
دشمنانم کمر به نابودیم بستهاند و همچنان میستایندم،
چرا که من اگر قابل ستایش نباشم نه دوستى خواهم داشت،
نه حسودى و نه دشمنى و نه حتی رقیبى،
من قابل ستایشم، و تو هم......
یادت باشد اگر چشمت به این دست نوشته افتاد
به خاطر بیاورى که آنهایى که هر روز میبینى و مراوده میکنى
همه انسان هستند و داراى خصوصیات یک انسان، با نقابى متفاوت،
اما همگى جایزالخطا.
اگر انسانها را از پشت نقابهاى متفاوتشان شناختى،
نامت را انسانى باهوش بگذار
چشمهایت
بگذار عاشق باشند
برای انسانهای بی فصل
انسانهای عریان خوشبخت
برای کسانی که در قاب کوچک نمیگنجند
و باور کن
این خیل آدمها
چشم و چراغ غمگینی هستند
که فقط لبخند می زنند
در بلندای آرزو هایت اوج بگیر
باصلابت
و از بلندی ها
به نام
یا بی نام
پرنده را صدا کن .
در شانه های راه . . .
گم کرده ام ترا –
ای بخت واژگون من –
آی اشنای راه . . .
گفتی :
بمان ! . .
بهار دگر
سبز می شود
با صد آسمان ستاره
سرخ و سپید عشق
ماندم !
ولی چه سود ؟!
ماندم ولی چه سود
چشمم به خون نشست و –
ندیدم
ستاره ای
برای عزیزی که همه خواستهایش حقیقت واقعیت و زیبایی هاست
با آفتاب
با دریا
با آب
با تو نبودن
تورا نشنیدن ،
در انتهای عطش احساس
_حتي _
هزار عرصه برای پریدنم تنگ است .
شمع آب شد
دیوار شکست
ستاره فرو ریخت
ماهم رفت
به ماهتاب شکسته می مانم
میان این همه تاریکی
مرا به جرعه لبخندی
برای دلم چراغی بیاور
آه . . .
دیریست . . .
عطش
به استخوان " جگر "
رسیده است
حس فرو مرده من
در آسمانه روشن زندگی
سایه های مرموزی شده است
که تمامی یاد ها و خاطره هایم را
در طیفی طویل
تاریک
تاریک
تاریکتر می کند .